اینجا دیگر جای ما نیست!
این خاک، این زمین، این هوا... دیگر برای ما نیست
هر چه بود تمام شد دوستان
فردا هم اگر بروید مجلس ختمی است که برگزار کرده اید
هیچ کس به ما فکر نمیکند،
حرف ما دیگر هرگز در این سرزمین شنیده نخواهد شد.
بدرود سرزمین مادری که هر بلایی دلت خواست سر ما آوردی...
ای کاش می شد آدمی، وطن اش را همچون بنفشه ها با خود ببرد هر کجا که خواست...
+
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:15 توسط مهر
|
برای من مهمه. برای من مهمه که کی رییس جمهور تو مملکتم. برای من که دارم کلی تلاش میکنم ساز و کار جامعه خودم و جوامع دیگه را بشناسم و با هم مقایسه کنم خیلی مهمه که رای بدم. من از کسی طرفداری نمیکنم. میگم که به کی رای میدم، اما این به هیچ معنای دیگه ای نیست. معناش این نیست که میتونم سه ساعت تخریب ها و بحث های دیگران را تحمل کنم. معناش این نیست که نماینده میر حسین ام. من فقط میخوام (حداقل تا حالا) بهش رای بدم. همین. دوست ندارم در حد یه قدیس نشونش بدم یا از احمدی نژاد یه شیطان بسازم. بابا جون! چرا توجه نمیکنید به معنای دموکراسی! وقتی اینهمه با تعصب حرف میزنید و چشم هاتون را می بندید، خیلی به انسان های اولیه شبیه می شید. چرا ما این قدر ادعای دموکراسی داریم و این قدر عقب افتاده بازی در میاریم؟
دوستان! یه کم منصف باشید...لطفا یه کم واقع بین باشید! اینهمه جو زدگی و تلاش برای متفاوت بودن تا حالا فایده ای هم داشته؟ یه کم دقت کنید میبینید که نداشته.
+
نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 14:58 توسط مهر
|
اون قدر خوشم میاد وقتی از اون پشت مشت ها برام دست تکون میدی! وقتی بودنت را تابلو نمیکنی ولی یه جاهایی نشونه از خودت میگذاری! بزار سیب هاتو ... من از حسن کچل که کمتر نیستم. حالا سیب یا گلابی یا... هر چی که بزاری من دوست دارم. تازه دارم صدف جمع میکنم. برای اینکه وقتی میگذارم رو گوشم صدای دریا بشنوم. آخه میدونی...من عاشق صدای دریا ام. عاشق زندگی که تو صداش جریان داره. اون قدر زندگی اش روونه که با گوش هم میشه صداش را شنید.
وای که چقدر من عاشق زندگی ام...
+
نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 22:14 توسط مهر
|
نمیدانم چرا امروز چشمم همه اش دنبالت میگشت و شوق عجیبی داشت تا پیدایت کند...
نمیدانم حالا که دیگر نبودی به چه دردی میخورد این چشم گرداندن ها...
+
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 21:13 توسط مهر
|
از اینهمه شباهت تعجب میکنم. وقتی میگم داری اشتباه میکنی، داری زود قضاوت میکنی و میشنوم که اینهمه اشتباه کردم اینم روش! واقعا تعجب میکنم! شباهت بین چیزی که هستیم و چیزی که همیشه ازش فرار میکردیم! اون که ازش فرار می کردیم و به سخره می گرفتیم اش همین تعصب بود! گویا قرار نیست از الگوهای نسل های قبلی مان که در هر موقعیتی به شدت به اون ها حمله میکنیم فاصله بگیریم! همون جلوی چشممون را میگیره. گریزی هم نیست! همین طوری بزرگ شدیم. راست میگفت ایوان کلیما در کتاب روح پراگ که تعصب از بین نمی ره! به یک شکل دیگه خودش را نشون میده! یا یک چیز در همین مایه ها! راستش فکر میکنم پیرتر از اون هستم که در این بازی های بچه گانه شرکت کنم. فقط ترجیح میدم آدم های این طور بازی ها را دیگه هرگز نبینم! هرگز... و تا آخر عمر...
اون چه فکر میکردم آتیشه چقدر زود تبدیل به گلستان شد! شکر....
+
نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 23:47 توسط مهر
|