دریابه ناگاه طوفانی شده بود.طوفانی سهمگین.
کشتی ما دچار تکانها و ضربات بی رحمانه می شد و ما ساکنان وادی بی خیالی را سخت هراسان کرده بود، آنگاه بود که دستگیرمان شد گرفتار فریبی ددمنشانه شدیم.بادهای ویرانگر، ابرهای یکپارچه سیاه و موجهای هولناک،کشتی کوچک را به هرکجا که می خواست می کشاند و ما دردمندانه در آغوش هم می لرزیدیم. هیچ تدبیری برای این روزها نداشتیم! به دیواره های کشتی کوبیده می شدیم. موجها آب به درون کشتی ما می ریختند، بادبانها داشتند از جا کنده می شدند. هر چه التماس باد و موج و دریا و آسمان کردیم افاقه نکرد! با غرق شدن، نابود شدن اندکی فاصله داشتیم ...فرصت چاره جویی نبود.یا باید کاری می کردم و یا در اعماق آن دریای بی صاحب دفن می شدیم، تا ابد، تا همیشه! تو رفتی تا با طناب بادبانها را از واژگون شدن نجات دهی و من آبها را با سطلی چوبی بیرون می ریختم. دل نگران تو بودم،گاه در اثر تکانهای شدید آویزان آن چهارچوب سست بادبان می شدی و قلبم از جا کنده میشد!کشتی مان بی تاب خم و راست می شد.به چپ ...و مرا بی رحمانه به دیواره چپی می کوبید،به راست...و مرابی رحمانه تربه دیواره راستی می کوبید.گاه نگاهمان به هم گره می خورد...انگار طوفان لعنتی تمامی نداشت! ابرهای سیاه ما را احاطه کرده بودند. تو کنارم آمدی، من چشمان غرق اشکت را که دیدم جرات پیدا کردم و بغضم ترکید!دیگر توان روی عرشه ماندن را نداشتیم...رفتیم در آن اتاقک پایین! دیگر به نعره های باد و صدای جیر جیر دیوارها که نشانه از هم پاشیدنشان بود بی تفاوت شده بودیم! لحظه ای بود یا ساعتی یا روزی ... نمی دانم! اما همان جا ماندیم و با هم گفتیم و گفتیم و اشک را بر زخمهای کاری مان مرهم کردیم! گفتم:خاطرت هست؟روزآغاز، دریا آرام بود،هوا صاف بود، ما را چه شده؟ آن همراهان پر ادعامان کجایند؟ اگر غرق شویم! در ژرفا مدفون شویم؟گفتی:این گناه ساحل نشینان است و بس... فانوس تلو تلو خوران آویزان بود و من به تناوب،نگاه معصومانه و غمگینت ات را که به من دوخته بودی به خاطر می آورم.آه، آن شب.... چه سفر خوفناکی بود آن سفر...به یاد می آوری!عزیز؟
امروز می رود.... ۵امین یا۶ امین بارش است... دولا میشوم توی ماشین و می بوسمش... دستهاش را توی دستم میگیرم:بابایی!من رو یادت نره...
یاد رفتن خودمون که می افتم بغض میکنم! چقدر خوشحال بودم،وقتی رفتم توی حرم حضرت علی دیگه حال خودم را نمی فهمیدم....کربلا ولی یه طور دیگه بود... اونجا قلبم انگاراون قدر بزرگ شده بود که توی سینه ام جا نمی شد .تاب از کف رفته بود.....روزهای خیلی خوبی بود. یادش به خیر! چقدر خوش گذشت.
دوباره رفتن چقدر زود آرزویمان شد!
یک نفس با دوست بودن همنفس
آرزوی عاشقان این است و بس
واحه های دور دست دل کجاست
تا بیاساییم در خود یک نفس؟
واحه هایی گم که آنجا کس نیافت
رد پایی از نگاه هیچ کس
خسته ام از دست دلهایی چنین
پیش پا افتاده تر از خار و خس
ارتفاع بالها:سطح هوا
فرصت پروازها:سقف قفس
خسته از دل،خسته از این دست دل،
ای خوشا دلهای دور از دسترس!
این مدت داشتم دنبال دلیل می گشتم ، آخر فهمیدم که نیازی به دلیل نیست!برای من که نوشتن سخت شده احتمالا راه خوبیه. راستش یه کمی ذوق زده هم شدم...