تبليغاتX
مهر نوشته

 

گرگ هاری شده ام

هرزه پو و دله دو

شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز،

می دوم برده ز هر باد گرو.

چشمهایم چو دو کانون شرار،صف تاریکی شب را شکند،همه بی رحمی و فرمان فرار.

گرگ هاری شده ام،خون مرا ظلمت زهر

کرده چون شعله ی چشم تو سیاه.

تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم!

آه ، میترسم،آه.

آه، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق،

که تو خود را نگری،

مانده نومید ز هر گونه دفاع،

زیر چنگ خشن وحشی خونخوار منی.

پوپکم!آهوکم!

چه نشستی غافل!

کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی.

پس از این دره ژرف،

جای خمیازه جادو شده ی غار سیاه،

پشت آن قله  ی پوشیده ز برف،

نیست چیزی ، خبری.

ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود

جز فریب دگری.

من از این غفلت معصوم تو، ای شعله پاک!

بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم.

منشین با من، با من منشین،

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من،

چه جنونی،چه نیازی،چه غمی است؟

یا نگاه تو،که پر عصمت و ناز،

بر من افتد،چه عذاب و ستمی است.

دردم این نیست ولی،

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خوشتنم.

پوپکم! آهوکم!

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.

مگرم سوی تو راهی باشد،

-چون فروغ نگهت-

-ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو؟-چون مرده ی چشم سیهت.-

منشین اما با من، منشین.

تکیه بر من مکن، ای پرده ی طناز حریر!

که شراری شده ام.

پوپکم! آهوکم!

گرگ هاری شده ام.

 

(مهدی اخوان ثالث)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 21:29 توسط مهر |