تبليغاتX
مهر نوشته

تقصیر من نیست! همه اش تقصیر این دکمه ی backspace لعنتیه! کلی می نویسم و بعد اون دونه دونه حرف ها رو می خوره! به هیچ کدوم هم رحم نمیکنه و همه رو با نامردی تمام می خوره... روزها خیلی زود تموم میشن و شب عین همین دکمه روز رو میخوره... از اون هم نامردتره پست فطرت.

 وقتی هیجده ساله شدم با خودم قرار گذاشتم که هر روزش را توی یه دفتر بنویسم. تیتر هر روزش هم این بود: nامین روز از هیجده سالگی من... دیوونه بودم دیگه. الان چند سال لز اون موقع میگذره... این قدر بعضی وقتا دلم برای مدرسه مون تنگ میشه که خدا می دونه... برای گشتن دور از چشم مامان و بابا توی پارک نیاوران و شهر کتاب و سینما فرهنگ و از همه مهمتر پیتزا چمن. روز اول امتحان هر موقع هم که امتحان تموم میشد یکی دو ساعت دیرتر می رفتیم خونه. فکر می کردیم اگه زود بریم احتمالا خانواده پر رو می شن و توقع شون بالا میره که هر روز زود بیایم! سال پیش دانشگاهی روز اول مهر رفتم دبیرستان خودمون. هنوز هم که هنوزه به خودمون فحش می دیم که چرا از مدرسه نخواستیم پیش دانشگاهی بزنه! همه مون رفتیم یه مدرسه ی 900 نفری! روز اول از دیدن جمعیت کپ کرده بودم. کل جمعیت مدرسه ی ما رو هم شاید 60 نفر بود. توی یکی از این خونه مصادره ای ها. باغ بود اصلا و هیچ ربطی به مدرسه نداشت. الان هم صاحب لعنتی اش اون رو پس گرفته احتمالا یه مرد شیکم گنده ی عوضیه که از امریکا برگشته( این تصورم درباره ی مردیه که باعث شده دیگه نتونم اون آلاچیق و حیاط و ببینم نه کسی که از آمریکا برگشته). ای تف به این زندگی... دلم لک زده برای اون روزها.. لک زده!

مامان ام همیشه به بابام می گفت این بچه یه دنده و یاغیه! امروز اومده بود خونه ی خودم و می خوست منو برای انجام ندادن یه کاری (به کمک مادربزرگ و عمه ام )راضی کنه بعد از اینکه سه تایی هر چی زور زدن ذره ای موفقیت حاصل نشد با درماندگی گفت: این بچه درست که نمیشه هیچی یاغی تر هم شده! این روزها بد جوری زده به سرم. وحشتناک...

عشق دروغ نیست. چیز وحشت آوری نیست. به خلاف آنچه میگویند به فیلم های ترسناک هم شباهت ندارد. حقیقت داره. قشنگ غرقتون می کنه. آدم که تمام زندگی اش نمی تونه زندگی کنه. بعضی وقتا هم باید کوتاه بیاد

. هی رفیق! اگه دوباره هوس کردی من پایه ام، اساسی.(ok?)

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 1:34 توسط مهر |

دلم میخواد یه وبلاگ دیگه درست کنم و همه ی دری وری های ذهنی مو بنویسم توش! خسته شدم از این ملاحظات ریز و درشت. هر چقدر هم که درگیر باشی بدبختی حقیقی اینکه صبح باید از جات بلند بشی! هیچ راهی هم نداره! خسته ام  از نوشتن و پشیمون شدن. ازگفتن و مث سگ پشیمون شدن.... بی خیال بابا! من هر چی می نویسم به یه خط نرسیده پاکش می کنم... ما اینجوری ام دیگه...

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 12:13 توسط مهر |

یا رفیق من لا رفیق له

امام رضا (علیه السلام) به یکی از یارانشان فرموده اند:

آیا ندانستی که بر ما گروه ائمه عرضه می شود اعمال شیعیان ما در هر صبح و شام، پس اگر تقصیری در اعمال ایشان دیدیم از خدا می خواهیم که عفو کند از او و اگر کار خوب از او دیدیم از خدا مسئلت می نمائیم شکر، یعنی پاداش از برای او.

میلاد فرخنده مبارک...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 14:37 توسط مهر |