تبليغاتX
مهر نوشته

 

 

صداها در سرم فریاد می کشند

خیالات ریز و درشت از سر و کول هم بالا میروند

 هیچ کس با هیچ کس سر سازش ندارد

 می خواهند از هم انتقام بگیرند،                                                                                                 

 خاطراتم کینه ای شده اند این روزها

 حرف حساب هم سرشان نمی شود

همه اش شده یادآوری های ماتم زده

تنها سر جنگ دارند...

کاش دست از سرم بردارند و رها کنندم

 از این آشوب 

از این طوفان  

.......................................................................

                                                                                                                                             

پر شده ام از خاطرات.رابطه معکوس است بین دمای زیر صفر و کار کردن مغز. هر وقت یخ زد تند تر کار می کند ... زمستان خیلی سردی است خوب، آدم قاطی می کند.من بمیرم و تو بمیری هم سرش نمی شود.تخته گاز تا مرز نابودی میرود.نابودی چی؟ خوب معلوم است نابودی خودش...مازوخیسم دارد شاید!!!                                               

......................................................................

 

دوباره محرم شده...کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...

....................................................................

قالب وبلاگم را عوض کردم. این خیلی جینگوله. قبلی را خیلی دوست داشتم! حیف که گند زدم!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 2:42 توسط مهر |

 

-همین طور داری پرت و پلا میگویی و رشته ی کلام از دستت در رفته. اگر به فکر خریدن من نیستی، لابد خیال می کنی می توانی آبرویم را با پول بخری.

-نه جانم اصلا این طور نیست. گفته ام که نمی توانم منظورم را روشن بیان کنم. تو از سرم زیاد هستی. به پرت و پلا گوی من خشم نگیر. نخواه از دست من عصبانی بشوی.، من دیوانه ای بیش نیستم. ولی چه فرقی می کند؟ بفرما عصبانی شو. بالا در اتاقکم جز این نباید بکنم که خش خش لباست را در خیال بیاورم و با دندان به جان دست هایت بیفتم. پس چرا از دست من عصبانی هستی؟ چون خودم را غلام تو خوانده ام؟ بفرما از من بهره کشی کن! می دانی آخرش یک روزی می خواهم بکشمت؟ بکشمت نه برای اینکه دیگر دوستت نمیدارم، یا از سر رشک و حسد است، نه، بکشمت از برای اینکه گاهی این میل مفرط در من ایجاد می شود که تو را یک لقمه ی خام بکنم.داری می خندی...

پولینا از سر خشم گفت: "اصلا نمی خندم. امر می کنم که حرف زدن موقوف." و همچنان از خشم نفس اش بند آمده بود، دست از گفتار کشید قسم می خورم که نمی دانم قشنگ بود یا نبود ولی همیشه خوش داشتم در مواقعی از این قبیل نگاه اش کنم. برای همین هم هست که اغلب خوش داشتم انگشت روی نقطه ی حساس اش بگذارم  و خشمگین اش کنم. شاید متوجه ی این نکته شده بود و مخصوصا از کوره در رفت. در ادامه ی سخن این را به او گفتم . او هم از روی انزجار درآمد که"چه مزخرفاتی!"

در دنباله ی سخن گفتم: ککم هم نمی گزد. یک چیز دیگر هم هست، راستش خطرناک است که با هم قدم بزنیم. اغلب اوقات دچار چنان وسوسه ی مقاومت ناپذیری می شوم که بگیرم حسابی کتکت بزنم، صورتت را از شکل بیاندازم، خفه ات کنم. بالاخره هم روزی کار به اینجا می رسد. داری به راه جنون می کشانی ام. خیال می کنی کار به رسوایی بکشد می ترسم؟ خشم تو؟ خشم تو چه اهمیتی دارد؟ من بی هیچ امیدی دوستت دارم و می دانم پس از چنان موضوعی هزار بار بیشتر دوستت خواهم داشت. اگر دست به کشتنت بزنم، ناچار می شوم که خودم را هم بکشم. ولی خوب تا جایی که ممکن باشد کشتن خودم را به تاخیر می اندازم بلکه درد بی درمان بی تو بودن را احساس کنم چیزی باور نکردنی برایت بگویم: هر روز از روز قبل بیشتر دوستت می دارم-حتی اگر هم تقریبا محال باشد . از این قرار، اگر قدریگرا نباشم چه چاره کنم؟ یادت که نرفته است، پریروز در شلانگنبرگ که کفرم را درآورده بودی، زیر لب گفتم: "اگر لب تر کنی، خودم را در پرتگاه می اندازم."  اگر یک کلمه گفته بودی معطل نمی کردم و خودم را پرت میکردم . باور نمیکنی؟

داد زد: چه یاوه بافی ابلهانه ای!

من هم داد زدم: ابلهانه یا عاقلانه، ککم هم نمی گزد. می دانم در حضور تو چاره ای ندارم جز اینکه هی حرف بزنم.، پس حرف میزنم. با تو که باشم، هر چه عزت نفس داشته باشم بر باد می رود، گو که بر باد برود.

از سر بی اعتنایی و به شیوه ی وهن آمیز گفت: آخر چرا بخواهم وادارت کنم از کوه خودت را پایین بیاندازی؟ اگر این کار را بکنم، برایم بی فایده ی بی فایده خواهد بود.

بانگ برآوردم: لطف عالی مزید! مرحبا به این بی فایده گفتن ات که عمدی بود و می خواستی مرا بچزانی. من تو را می شناسم. که می فرمایی بی فایده است؟ ولی لذت همیشه مفید است، و قدرت بی امان و بی حد، ولو بر مگسی، خالی از لطف نیست. آدمیزاد ذاتا جابر است و شکنجه کردن را دوست میدارد تو که کشته مرده اش هستی.

یادم نرفته که با دقت کامل به من نگاه می کرد. لابد چهره ام گویای احساس های پریشان و نامعقولم بوده. حالا یادم هست که گفت و گوی آن روزما تقریبا کلمه به کلمه همان است که اینجا آورده ام. چشم هایم شده بود کاسه ی خون. دهانم هم داشت کف میکرد. از شلاگنبرگ چه بگویم که قسم می خورم همین امروز هم که اگر گفته بود خودت را پایین بیانداز، انداخته بودم! اگر از سر شوخی یا تحقیر یا خنده هم گفته بود، باز هم خودم را پایین می انداختم.     

بعد هم پولینا یارو را شیر می کند تا برود به یک بارون و زنش یک چیزی بگوید و اون هم می رود و میگوید... این ها قسمت هایی از کتاب قمار باز است. به نظر من که دیالوگ فوق العاده ای است!  نمیدانم ولی من این داستان را واقعا دوست دارم...یادم است روزی که تمام اش کردم عاشق قمار شده بودم. احتمالا داستایوفسکی در دورانی این را نوشته که غرق در قمار بوده و عاشق یک زن زیبای بسیار مغرور از طبقه ی اشراف...شاید...

+ نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 17:32 توسط مهر |

کافی است کمی درباره ی مردم و رفتارهای پنهان و آشکارشان، روابط شان فضول باشی... همین کافی است تا کلی درباره ی مردم و علل رفتارها و کوفت و زهر مار و هزار مشکل و بدبختی شان فکر کنی و همیشه در حال غصه خوردن باشی. حالا فکر کن بروی و یک رشته ای مثل جامعه شناسی بخوانی...چه ترکیبی می شود. اصلا جامعه شناسی یعنی چرا این جوریه. از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین ها تا بدبختی های خیلی خیلی بزرگ! مثلا از علل اخ و تف کردن (عق!) مردم در خیابان تا دلایل درماندگی ما ن در فعالیت های مختلف. وقتی داری در خیابان عین بقیه راه می روی از رفتارهای بیمار گونه و عقب مانده ی مردم حرص می خوری...حرص ها! نمونه ی بارزش که من هیچ رقمه و هرگز با آن کنار نخواهخم آمد فقره ی رانندگان تاکسی در شهر بی صاحب تهران است...

راننده ی تاکسی به محض اینکه ماشینش پر می شود و می خواهد حرکت کند سیگارش را روشن می کند و از شیشه خاکستر و دودش  را می کند توی دماغ و دهنت و لباست را حسابی صفا میدهد...صدای نوار مزخرف اش را تا جایی که جا دارد بلند می کند و آن خانم خواننده هم دارد تا مرحله ی پاره شدن حنجره پیش می رود. طوری که هر لحظه احتمال میدهی عقلت از کار بیفتد و مدام خودت را در حالی مجسم  میکنی که داری یک سیلی محکم به راننده می زنی!  وسط راه هم که رفقایش را می بیند بساط و سلام و احوالپرسی و گاهی هم شوخی های چارواداری و... اصلا هم به اش مربوط نیست که ممکن است تو عجله داشته باشی و از استرس نزدیک است که... خلاصه دیگه کار خرابی و این ها...طرف برای خودش راحت است و دارد حال می کند با نوستالژی ها یش.  خدا اون روزو نیارد که با کسی شاخ به شاخ بشود آنوقت است که می توانی یک  فرهنگ نامه از انواع فحش های ناموسی تهیه کنی. اگر با آدم با فرهنگی طرف شده باشی در آخر این را به افاضاتشان اضافه می کنند که: "حیف که این آبجیمون اینجاست! آبجی شما هم عین خواهر ما..." در اینجا است که شما با هوش سرشارتان باید فرق بین آبجی و خواهر را ملتفت شوید. کف ماشین هم آن قدر پایین است که در دست اندازها دقیقا می توانی حجم شان را حس کنی و دل و روده ات به هم گره بخورد.آینه هم که الی ماشاالله! انقدر هست که کوچکترین حرکتت از چشم تیز بین (خدای نکرده با هیزی اشتباه نگیرید ها!) حضرت راننده پنهان نمی ماند. اگر موبایل شان زنگ بخورد هم که حسابی از شنیدن کلمات عاشقانه و البته یه کم زناشویی اگر استفراغتان نگیرد حتما فیض می برید. گاهی هم کلا با آدم های یک مقدار خطرناکی روبرو می شوید.  نویسنده ی این مطالب خودش یک بار داشت از دانشگاه به منزل برمی گشت( خط امام حسین(ع)-رسالت) که بغل دستی راننده، البته نه این بغل دستی هایی که ما می گوییم، یک نفر که دقیقا بغل راننده نشسته بود و نصف  بدنش لای در بود و به ضرب و زور آن نصفه ی داخل ماشین خودش را نگه داشته بود و از رفقای گرمابه و گلستان راننده بود داشت به راننده می گفت: "حالا به خاطر این طرح دومی باید برم اون طویله تو شمال. می دونی که کدوم؟ همونی که دفعه ی پیش با داش اسمال رفتیم دیگه. خیلی توپ بود مرگ مادرم. عمرا پیدامون نکردن. نه بابا واسه اون چاقو کشیه که نه واسه اون دفعه که با کیا آبکش اینا رفتیم اونجا.. گرفتی که" . باور بفرمایید این قسمت هایش را نویسنده  نشنید. حالا متوجه شدید منظورش از طرح چی بود؟ بله! طرح جمع آوری اراذل و اوباش! البته ناگفته نماند که خود راننده هم فکر می کنم از لیدران و رهبران اصلی تیم  بود و اصلا به هیبت اش نمی آمد که خرده پا باشد! و البته... نویسنده ی این سطور سوار آن ماشین بود...بسیار شجاعانه تا آخر مسیر هم از ماشین پیاده نشد. این پاره ای و تنها گوشه ای از جامعه شناسی حمل و نقل و وسیله ای است که در فرهنگ عامه به آن می گویند تاکسی. بیخود هم دلتان را به آژانس خوش نکنید که باور بفرمایید آن جامعه شناسی از این هم اسفبار تر و مشمئز کننده تر است.  خوب کلا برای این پست کافی است دیگر... ما هم دلمان را به جهانگردی مان خوش کردیم و در درخواست ویزا نوشتیم: سفر برای آشنا شدن با فرهنگ اروپا!... خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند...   

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 1:35 توسط مهر |