تبليغاتX
مهر نوشته
 

 

یعنی این کابوس ها تمام میشن؟ کاش همین حالا سرمو بگذارم روی میز و آروم بمیرم!

داری با من لجبازی میکنی! فکر نکن من هالوام...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 1:45 توسط مهر |

 

از این حرف ها که آه تحت تاثیر قرار گرفتم و از این به بعد می خواهم قدر زندگیم را بدانم حالم بهم میخورد! اما صحنه، آن قدر غمگینم کرد، که دیوانه بشوم.

تمام چراغ های اتوبان خاموش بودند. اتوبان کنار جنگل جوری است که وقتی با ماشین هم رد میشوی ترس عجیبی برت میدارد. رعب آور است و آدم را به یک جور خفقان دچار می کند. همیشه آنجا چشمهام را میبندم تا زودتر عبور کنیم...عبور!. اما موضوع اصلا آن ترس نیست. برف میامد و هوا سرد بود و بعد از بیست دقیقه هنوز ماشین خوب گرم نشده بود تا شیشه ها بخار کنند. اما حتی موضوع سرما و برف هم نیست! حتی این هم مهم نیست که ساعت از یک بامداد گذشته بود. مهم این بود که من داشتم توی دلم به زمین و زمان ناسزا میگفتم...آن صحنه زیاد واضح نبود و طول هم نکشید. مرد جوان رفتگری کنار اتوبان در تاریکی داشت آشغال های جوب را جمع میکرد سرش پایین بود. به جارویش چسبیده بودو آن را به قدری سفت بغل کرده بود که انگار تنها دارایی اش در دنیا است. مهم این بود که او تنها بود و در نیمه های شب داشت به...به چی فکر میکرد؟ بدبختی یعنی چی؟ کی میداند معنای سختی را؟ آن رفتگر؟ یا اون فامیلی که استخدام شرکت مین یاب مناطق جنگی شده و دو هفته پیش، موقع کار، رفته روی مین و حالا نه انگشت دست دارد و نه دو پا؟ که حتی خانواده ی بدبخت تر از خودش هم نمیتوانند صدای ناله هایش را تحمل کنند بس که دردناک است! کی بدبخت تره؟

هنگ کردم و تمام.

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 2:4 توسط مهر |

می خوای مستند بسازی؟ به کی میخوای تقدیمش کنی؟

میشه من بوم صدا را برات بگیرم؟ فکر نکن مسخره میکنم! نه! از بچگی دوست داشتم...

میای با هم بریم یه جایی؟ کجاش را دقیقا نمیدونم! یه جایی که نه من به چیزی فکر کنم نه تو. هم تو از این کابوس های همیشگی ات راحت باشی هم من از این فکر و خیال ها...وای، راحت بشیم! روی زمین (ترجیحا چمن) دراز بکشیم و به آسمون زل بزنیم. نه تو دیرت بشه نه من بغض کنم. با هم حرف بزنیم بدون دلهره! میدونی این آشفتگی ها داره نابودمون میکنه! گفتم نابود؟ چرت میگم.آدمیزاد سگ جون تر از این حرفاست.کی میدونه تو دل اون یکی چی میگذره! من چه میدونم تو داری به چی فکر میکنی! خسته شدی از من، نه؟. حالا دوباره شروع نکن بگو تو متوهمی.خوب آره هستم...چی از ما مونده آخه؟ اینهمه دلهره و تنهایی و استرس و ناامیدی و هزار کوفت و زهر مار دیگه...آخ از آدما.به طرز وحشت آوری از آدما بدم میاد.چی چی گفته بود فروغ فرخزاد؟ یه چیز تو این مایه ها که با هم حرف میزنیم و توی دلمون طناب دار همدیگه رو می بافیم...نمیدونی تو این چند وقت چندین میلیون طناب دار بافتم.برای بعضی ها اختصاصی و محکم بافتم برای موقعی که دارن تلو تلو می خورن و زبونشون لای دندوناشون گیر کرده و دارن خفه میشن تا خدای نکرده پاره نشه و زنده بمونن! من دوست ندارم با صورت بخورن زمین و دهن و دماغشون پر خون بشه! اوه اوه فکر کن چه صحنه ی گندی میشه...

میای بریم روی دیوارها گرافیتی کار کنیم؟ اول کجا؟ روی دیوار خونه های دوست و آشنا you are hatefulبنویسیم. خوبه؟ جواب خدا را کی میده؟!!!

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 20:58 توسط مهر |

 

                            

Marriage isn’t a word….it’s a sentence

[ The crowd1983]

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 0:29 توسط مهر |

نشسته است و مثل یک مار آماده ی نیش زدن به من خیره شده. من هم نگاه اش می کنم.

-خاک بر سرت! بدبخت ترین آدمها اونایی ان که مثل تو با خودشون لج می کنن.

-چی می گی تو؟ چه راه دیگه ای هست جز همین ؟ جز اینکه بتمرگم اینجا و همین جوری زل بزنم به زندگی گه گرفتم؟

-چه راهی؟ خوب به خودت یه تکونی بده. پاشو و زندگیتو بکن. این همه بی تفاوتی به چه دردت خورده؟ به کدوم جهنمی رسوندتت؟

- نمی خوام به جایی برسم! جاها واسه بقیه بزار خالی بمونه...چه دلت خوشه ها!!!

-آره این هم یکی از همون زراته که چون به جایی نرسیدی میزنی! نمی خوای خودتو بکشی بیرون اینو بگو. بگو عرضه ندارم.

-نمی خوام خودمو از چی بکشم بیرون؟ چه طوری باید این کارو بکنم؟ به خاطر چی باید به خودم تکون بدم؟ که چی دوباره تکرار بشه؟ هیچی تغییر نکرده.من بلند بشم دوباره باید به همون هذیونهای خودم گرفتار بشم! چی عوض میشه؟ هان؟ میشه که اون شک ها و تردید ها اون شکست ها دوباره تکرار نشن؟ امکان نداره و خودت هم میدونی. با هر کی هم که حرف زدم اوضاعم بدتر شد. یه سری توهم دیگه اومد روی بقیه توهم هام  تو که میدونی درست نمیشه. پس خفه شو لطفا.

-نه! با این دنده پهنی ها، با این سیگار کشیدن های لعنتی پشت سر هم، با این فکر های مریض و چرخ زدن تو آشغالا،همه چیز درست میشه! ادامه بده. تا نابودی ات راهی نیست...ادامه بده. 

 -خب! آفرین رسالتت را انجام دادی! حالا گم شو برو. برو و منو خلاص کن از این زندگی. یه لحظه است شاید. کسی چه میدونه! شاید به این سختی ها هم که میگن نباشه این مردن...

-آخه عرضه اشو نداری!

-من عرضه ندارم؟ از چی باید بترسم؟ مگه میشه از این گندتر زندگی کرد؟

-عقم میگیره از این گنده گوزی هات.

-آره؟ عقت میگیره؟ باشه برو گورتو گم کن! اگه اومدم دنبالت...د برو د!

-به درد هیچی نمیخوری. حتی مردن...

هنوز چند قدم نرفتم که میبینم به دست و پام افتاده!

-نه نرو. من نمی خوام بمیرم، نمی تونم بمیرم یعنی نمی تونم الان بمیرم. می فهمی! گیرم که همه چی گند زده شده باشه. آره، ولی من هنوز کار دارم!!! نه.

دوباره می نشینم.او هم نشسته است و مثل یک مار آماده ی نیش زدن به من خیره شده. من هم نگاه اش می کنم.به بازی گرفته همه چیز را.همه چیز هم که دست خودش است و... 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 1:9 توسط مهر |