تبليغاتX
مهر نوشته

 

«یا رفیق من لارفیق له»

 گر از این منزل ویران بسوی خانه روم                         دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

 زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم                       نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک                   به در صومعه با بربط و پیمانه روم

 خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر                         سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

این هم مهمانی بود که حافظ ما را به آن دعوت کرد. خواستم شما هم باشید!

با هفت شدن شش شاید چیزی عوض نشود اما بهانه ای است تا در دل ما هم بهار شود. امیدوارم در لحظه ی تحویل سال این نسیم دلچسب بهاری شما را به آنجا ببرد که دلخواهتان است...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 14:1 توسط مهر |

 

تمام شد! دیگه الان هیچ کاری نمیشه کرد! درود بر دوستانی که اصلا در این بازی شرکت نکردند. چه طور می شود بهشان فهماند که حداقل کاری که میتوانید بکنید همین است؟ وقتی همه چیز را چپه می شنوند، از بس آن حرف چپه تکرار شده! تو می گویی وظیفه اجتماعی میگویند اجبار شرعی اش برایشان هیچ مهم نیست و هزاران حرف دیگه که حوصله ی گفتنش را ندارم...حالا که کار از کار گذشته. به چه دردی می خوری وقتی دوستانت هم حرفت را نمی فهمند یا نمی خواهند که بفهمند چون همه چیز را تمام شده میبینند، چون از یک ماه قبل آن قدر تلوزیون حرف مفت تحویل آدمها میدهد که بیایید و رای بدهید. آن هم با ترفند های احمقانه و میلیون ها بار تکرار شده که از شنید نشان تن آدم کهیر میزند چه برسد به... مثلا فکر کردید من با عشق و شور، صبح زود بر سر صندوق رای حاضر شدم در حالی که در پوستم نمی گنجیدم؟ نه بابا جان، زهی خیال باطل! من قبول دارم که سر و تهشان یک کرباس است قبول دارم که هیچ انگیزه و علاقه ای برای رای دادن نبود، می فهمم که خیلی چیزها را گند گرفته.آن قدر که هر چی انگیزه در دل کوفتی است از بین برود، خوب! اما بودند کسانی که حداقل ضررشان کمی کمتر باشد. بودند! اما حالا... یا متوجه نیستید که زندگی اجتماعی دارید و بی تفاوت یا با هزار دلیل و مدرک می خوهید سرتان را بکنید توی برف یا حتما وکلای انتخابی رانمی شناسید که خونسردید. چون من از خودم مطمئنم که نه هیچ وقت سیاسی کار دو آتشه بوده ام  و نه پدر جدم کاندید بوده. اما آن قدر نگران آینده ام که خدا میداند. نگران آینده ای که شاید و فقط شاید می توانست اپسیلونی کم خطر تر باشد. حداقل برای ما جوان های بخت برگشته و مفلوک این اجتماع بی رحم و بی پدر!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 11:40 توسط مهر |

از ساعت 7 صبح تا 9 که از خانه بیرون بزنی صد نفر اس ام اس میزنند و صد نفر زنگ! یکی میگوید در ترافیک گیر کرده و باید ثبت نام اینترنتی کند و می خواهد برایش انجام بدهی! یکی بنزین می خواهد!! یکی هم زنگ میزند و می گوید اگر بعد از ظهر خانه ای دوباره زنگ بزند!!! و کلی در خواست ها و حرف های عجیب! با هر جان کندنی که هست خودت را به کلاس عکاسی بهمن جلالی ناز عزیز می رسانی. و تازه اول بدبختی است. چون از قضای روزگار با چند گوله ی نمک هم کلاس شدی! تو رو خدا روزگار را میبینی ! این همه گشته و گشته و چه عتیقه هایی را با ما سر یک کلاس نشانده! شکر خدا یا زاپاتااند یا  جوجه دانشجوهایی که فکر میکنند فرهیخته ترین و متفاوت ترین موجودات زمین اند! و کلا حال بهم زنند دیگه! بعد از کلاس با یک اعصاب خرد و خاکشیر میروی سوار مترو شوی. بنابه تصادف یا سربه هوا بودن، در مترو که بسته میشود متوجه میشوی ایستگاه منظور پیاده نشدی! در نتیجه باید بروی میرداماد. کلافه ی کلافه میشوی. زنگ میزنی به چند نفر که بی حوصلگی ات را با آنها تقسیم کنی اما نمی شود! دست آخر میروی خانه ی امیدت! منزل پدر...حالت اصلا خوب نیست. نه روحی و نه جسمی! نهار را که خوردی در تلوزیون n اینچ و حیرت آور منزل پدری یک فیلم میبینی با چاشنی صدای استریو و کلی حال میکنی...اما هنوز هم... میروی در تخت یکدانه خواهر که جان میدهد برای خوابیدن، میخوابی...چند ساعت. بیدار که شدی مادر نازنین برایت شربت زعفران و بهارنارنج درست میکند. ولی هنوز روبه راه نیستی و کلی افکار مخرب در ذهن داری. به قول بعضی ها مهربان همسرت هم کمی دیر میاید اما با گل و...چون شب تولد توست. بعد از شام هم خانواده کیکی را که دور از چشم ات خریده بودند میاورند و کلی عکس می اندازند. هنوز کمی احساس رخوت میکنی اما در این بین، وقتی خانواده ی مهربان جابه جا میشوند برای عکس انداختن ناگهان زمان می ایستد... تو به تک تک چهره های خندانشان نگاه میکنی...دقت میکنی که چطور از صمیم قلب می خواهند تو خوشحال باشی...و همین لحظه تمام چرک ها و غم های دلت جایشان را به سرور و شادی میدهند و وقتی ثانیه ها دوباره کار می افتند تو از ته ته ته دلت می خندی... و فکر میکنی چرا نباید به خاطر داشتن چنین خانواده ی بی همتایی خوشحال باشی. بی همتا و بی نظیر.


خوب حالا علاوه بر نکات بالا یک چیزهای خوشحال کننده ی دیگر هم بود و هست! کلی کادوهای خیلی خیلی خوب که وحید برایم خریده بود و البته 500 یورویی تا نخورده و خوشگلی که پدرم هدیه داد! یک نکته جالب هم هست! تولد من و مادر بزرگم (پدری ام) در یک روز است. ما فردا شب برایش تولد گرفته ایم و همه ی خانواده دور هم جمع میشویم و به این بهانه من صاحب کادوهای بیشتری میشوم...وای که چقدر هدیه گرفتن را دوست درم!  

 فردا 24 سالم تمام میشود...یعنی شروع 25 سالگی! چقدر زود میگذرد همه چیز.


ای کاش یک نفر که پاریس و روم و احیانا برلین و هامبورگ را خوب بشناسد در بین خواننده های وبلاگم یا دوستانشان پیدا شود! آدم فرهنگی هم باشد.ای کاش...

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 1:49 توسط مهر |

 هوالحق

و من کلمات و سطر های دیگر آفریدم

تا در این جهان تنگ

دلتنگی های خود را بیان کنم

و چنین شد

و من دیدم هر چه ساخته ام

مثل سایه ی پروانه ای

بر زخم پیچ دست هایم خوابش برده

(رضا چایچی)

 

هفته ی پیش بود فکر کنم. قرار گذاشتم با استاد برای گفتگویی به دفترش بروم. اما نشد و قرارمان این شد که روز جمعه من بروم منزل شان. از پای تلفن یک حسی بهم گفت که یک جای کار ایراد دارد. برایم عجیب بود که تلفن استاد را هر بار در خانه خانم اش جواب داد و اینکه برای قرار گذاشتن یا نگذاشتن در دفترش هم کلی من را پشت خط نگه داشت تا همسرش قضیه را تایید کند! تا این جای کار خیلی هم عجیب نبود و همه چیز را کاملا فراموش کردم. خلاصه... آن روز جمعه بود و من به اصرار مادر محترمم برای خرید مبلمان و وسایل جدید همراهشان شدم به تهران گردی و از این مغازه به آن مغازه رفتن. همسر محترمم هم طبق معمول همیشه سر کار تشریف داشتند. من هم خبط بزرگی کردم و در حضور پدر گرامی قرار را با استاد در منزل شان فیکس کردم. حالا بیا ببین امام حسین را کی شهید کرده! که« آره معلوم نیست طرف کیه! می خوای بری خونه اش! من هزار تا از این اتفاقات دیدم. تو فکر میکنی سوپرمنی» و یک عالمه از این حرف ها! البته با چاشنی صدای بسیار بسیار بلند! خلاصه پدر عزیز تر از جان نه تنها دیزی خیلی خوشمزه ای که در یک رستوران سنتی و نوستالژیک بهم داده بود کوفتم کرد بلکه مجبورم نمود برادر جان را هم با خودم ببرم! در اینجا لازم است بگویم مادرم در این بین همه اش متذکر میشد که ما فقط دارین نظرمان را میگوییم و تو صلاح کارت را بهتر میدانی! من هم که دیدیم اوضاع خیط است برادر دیلاقم را با خودم همراه کردم. البته پدر گرامی ما را تا درب منزل استاد رساندند و گفتند منتظر میمانند که با پا درمیانی مادرمان و قول اینکه حتما با آژانس برمیگردیم راضی شدند و رفتند! خلاصه من و برادر 17 ساله ام به منزل استاد رفتیم! آپارتمانشان آسانسور نداشت، فلذا چهار طبقه را هن و هن کنان بالا رفتیم. اول یک بچه جلوی در بود با یک عینک ته استکانی. بعد هم خانمی که بعدا متوجه شدیم همسر استاد است آمد جلوی در و ما را به داخل دعوت کرد. اینکه میگویم بعدا متوجه شدیم همسر استاد است الکی نیست! خانم چهره اش به بیمار روانی بیشتر شبیه بود تا همسر یک استاد!(خدایا من را ببخش!)  داخل که رفتیم به هفت جد و آباد پدرم درود فرستادم که این برادر دیلاقم را با من فرستاد و اگر نه از ترس حتما سکته میزدم. آن هم نه خفیف! تمام دیوار خانه از نقاشی و چیزهای اجق وجق پر بود. یک کمد لباس برای عهد ناصر الدین شاه هم همان وسط گذاشته بودند و من داشتم به برادرم اشاره میکردم تا دست از نگاه های بهت زده اش بردارد! اما واقعا حواسش نبود و در این دنیای عجیب غرق شده بود، آن قدر که چند دقیقه بعد طفل معصوم خوابش برد. خانم فرمودند استاد آلان ها است که برسد منزل. من هم گفتم از فرصت استفاده کنم و نماز ظهر را که نزدیک به قضا شدن بود بخوانم. رفتم در آشپزخانه که وضو بگیرم... چشمتان روز بد نبیند. انگار یک نفر دستش را با ذغال سیاه کرده بود و بلا استثنا به همه جا کشیده بود! گند از سر و کول آشپزخانه بالا میرفت. به هر بدبختی و جان کندنی بود وضو گرفتم و از مهلکه بیرون آمدم. تا آمدم تو، استاد رسید. دریغ و درد از یک سلام و علیک بین این زن و شوهر. حالا استا را بگو. یک مرد هند سام به تمام معنا! از این آدم های هنری بینهایت جذاب. و من همانجا خدا را شکر کردم که رفیقم با من نیامد! (حالا به شما چه که چرا!) من را بگو، هی به استاد نگاه میکردم و هی به آن همسر پری رو! من نمیگویم همه چیز در زیبایی است اما دست کم  خیلی چیزها در وحشتناک بودن نیست! در طول گفتگو  اولیا مخدره ی نقاش  حتا یک لحظه چشم از من برنداشتند، حتی یک لحظه! 45 دقیقه بعد، وقتی حرف های گهربار و به واقع گهربار استاد تمام شد ناگهان چیزی در ذهن من جرقه زد! میدانید من حقیقتا کجا بودم؟ در خانه ی فورد و بانی کرافت!(رجوع کنید به داستان جنگل واژگون اثر سلینجر عزیز) باور میکنید که تقریبا( با کمی بی انصافی) همه چیز مثل خانه ی آنها بود...آه، دلم برای کورین قصه شان حسابی کباب شد که در آن شب بارانی چه طور آن همه راه را تا خیابان اصلی دویده!  فقط می خواستم همین را بگویم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 3:6 توسط مهر |

 

من با تلوزیون مان دشمن ام. این را همه می دانند. هر جا من هستم باید تلوزیون خاموش شود.مگر در شرایط خاص. که البته کم پیش میاید. خلاصه ی همه ی دلایل ام هم این است که تلوزیون ما مخاطب را بیش از حد فاقد شعور میداند و این برای من واقعا غیر قابل تحمل است. ای کاش یک نفر از قول ما به جناب ضرغامی قول شرف بدهد که ما حتما حتما سی دی یا دی وی دی  آثار کلاسیک و جدید سینما را هر طور شده تهیه میکنیم و در خانه میبینیم تا نگران از دنیا عقب ماندن ما نباشند و به سازندگان شان رحمی کنند! و بساط مزخرفاتی که به اسم سینما و ماورا و صد و چهارصد فیلم و سینما یک و دو و سه و چها و کوفت و زهرمار به خورد ملت میدهند جمع کنند.جناب فرهنگ نیا پست خیلی کاملی درباره ی پخش آثار مهم سینمایی از سیمای جمهوری اسلامی نوشته که داغ دل من یکی را حسابی تازه کرد! بعضی شرایط را که میبینم همه اش فکر میکنم کاش میشد کاری کرد. به این فکر میکنم که میشود کاری کرد؟  همواره به هیچ نتیجه ای هم نمیرسم و دست از پا درازتر به خانه ی اول برمیگردم. نمیدانم شاید هم حق با آن ها است و ما نمی فهمیم!

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 20:51 توسط مهر |

«کامدن» به سال 1892

رایحه ی قهوه و روزنامه ها.

یکشنبه و بی حوصلگی اش. امروز صبح،

در صفحه ی بررسی نشده،

ستون بیهوده اشعار تمثیلی

نوشته ی همکاری شادمان. پیرمرد دراز میکشد

کوفته، رنگ پریده، حتی سفید تر از اتاق تمیزش،

اتاق، اتاق مردی فقیر. بی آنکه نیاز باشد

درآینه خسته به چهره ی خویش نظر می اندازد.

فکر میکند. اکنون بدون هیچ شگفتی،

آن چهره، چهره ی من است. دستی لرزان

ریش ژولیده اش را لمس میکند، دهان تغییر شکل یافته اش را.

پایان چندان دور نیست. صدای او اعلام میکند:

من تقریبا رفته ام. اما اشعار من

زندگی و شکوه آن را می آزماید.من والت ویتمن بودم

خورخه لوئیس بورخس (هزار توهای بورخس)

I’m quite tired of leading a dog’s life…

I hope I won’t kick the bucket before my travel!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 23:52 توسط مهر |

 نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

هر چی من بهش نصیحت میکنم  که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه

میگه یا اسم آدم دل نمیشه یا اگر شد دیگه عاقل نمیشه

بش میگم جون دلم اینهمه دل توی دنیاست چرا

یه کدوم مثل دل خراب و صاب مرده ی من

پا پی زنهای خوشگل نمیشه؟

چرا از اینهمه دل یه کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست؟

یه کدوم صب تا غروب تو کوچه ول نمیشه

میگه یک دل مگه از فولاده که تو این دور و زمونه چششو هم بزاره

هیچ چیزی نبینه یا اگر چیزی دید خم به ابروش نیاره

میگم آخه بابا جون اون دل فولادی دست کم دنبال کیف خودشه

دیگه از اشک چشش زیر پاش گل نمیشه

میگه هر سکه میشه قلب باشه اما هر چی قلب شد دل نمیشه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه....

(بیژن مفید)

 

گر چه مستیم و خرابیم چه شبهای دگر                      باز کن ساغی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم                         شاید این سان نرسیدیم به فردای دگر

 

 

 

دل را از آواز عشق لبریز کن تا ببینی که همه ی دنیا کف دستی بیش نیست ،انسان همیشه رفیق اندوه نیست ،روزهای قشتگ هم هست...به جان تو، که از زندگی، تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است و بس

(نوشته ای از مجتبی معظمی با مقدار زیادی دست کاری)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 12:41 توسط مهر |