تبليغاتX
مهر نوشته
 

صبح ها زود بیدار میشوم. میروم دوچرخه سواری کنار رودی که مناظرش تابلوی نقاشی است. درخت هایی که سرشان رفته داخل رود و برگ هایشان روی آب شناور است. رنگین کمان رنگ ها و مخلوط شدن شان دیدن ی است در رقص موج های کوتاهی که کشتی های کوچک باری درست میکنند. روی چمن ها قدم میزنم و چشم هایم را میبندم و فقط به صداهایی گوش میکنم که در سکوت شنیده میشوند! این راهی که گفتم انتهایش پارک فوق العاده ایست. در جاهای آرام و دنج هزار خورشید تابان می خوانم و نامه های بزرگ علوی که در برلین نوشته. به زندگی شان حسرت می خورم و آه میکشم! اما به جای اکسیژن طلای ناب تجربه به ریه هایم برمیگردد و در تمام وجودم پخش میشود. موسیقی گوش میکنم و داراز میکشم روی زمین نمدار. صورتم را روی خاک میکذارم و بوی نا اش را تا آن جا که می توانم بو میکنم... میدوم...گاهی مثل دختر بچه ها با شلنگ تخته انداختن راه میروم... گاهی طاق باز می خوابم و کلی کشف تازه از ابرها و آسمان میکنم...خلاصه خودم را به تمام آرزوهایم میرسانم  یک لحظه هم به نگاه های سرد و فضول اهمیت نمیدهم و با خودخواهی تمام به خودم فکر میکنم. فقط خودم! فروشگاه میروم...خرید میکنم همین طور میگم و میخندم! نمیگذارم هیچ چیز عیش تمام و کمال ام را خراب کند. هیچ چیز...خدا با من است. نزدیکتر و واضح تر از همیشه است و خودش را در چیزهایی نشان داده که قبلا در آن ها نمیدیدمش...شکر!

+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 15:38 توسط مهر |

خدایی اش فکر کردید به این که جای این کلمه ی بازی هیچی دیگه نمیشه گذاشت؟ خیلی کامل و با حاله... این اولین باری است که من توی یه بازی شرکت میکنم. البته از زمان دعوت خیلی گذشته ولی راستش من وقت نداشتم! خلاصه که کرگدن بانو منو به یه بازی دعوت کرده که ۷تا آرزوی محالم را بگم. حالا منم ۷تایی را میگم که الان محاله. خدا را چه دیدی شاید یه روزی برآورده شد!!!                 

۱. همیشه دوست داشتم یه ماشین زمان داشته باشم. فکر کنم لازم نیست دیگه بگم برای چی!!! 

۲.ببینید من یک پول هنگفت می خوام! نه میلیاردد تومانی ها! خیلی بیشتر. هزاران میلیارد پوند! دوست دارم باهاش یه استودیو فیلمسازی بزنم و کلی کارگردان هایی رو که دوست دارم بیارم اونجا برام فیلم بسازن. البته منم براشون صد درجه بدتر از سلزنیک باشم! یعنی اون فیلمی را بسازن که من می خوام. با همون پول ها باشگاه چلسی رو هم میخرم و مورینیو را برمی گردونم. با همون پول ها بزرگترین کشتی تفریحی دنیا رو میخرم. و با همون پول ها چند تا از آرزوهای دوستام را هم برآورده میکردم حتما! اشک تو چشاتون حلقه زد نه؟

۳.وقتی فیلم مردان ایکس را دیدیم و وحید ازم پرسید دوست داشتی چه نیرویی داشته باشی گفتم دوست داشتم نیروی من این بود که هر چیزی رو که می خواستم تو سه سوت یاد میگرفتم! خوب اینم آرزوی محاله دیگه...

۴.این سلینجر دوست داشتنی یه مسابقه برگزار میکرد مثل ویلی وونکا و من برنده اش میشدم. البته بهم میگفت که خودت باید سه چهار نفر را با خودت بیاری.

۵.توی ادوارد دست قیچی بازیگر مقابل جانی دپ میشدم

۶.تیم برتون و آل پاچینو و دنیرو عموهام بودن(با درود به عموهام البته)/ محمودفرشچیان و بهمن جلالی و چند تای دیگه پدربزرگم بودن(همون قبلی)/خلاصه یه فامیل که خودم انتخاب کنم

۷.شبیه کرانایتلی بودم!!!

این ها بودن آرزوهای یک جوان آرزومند... برای دعوت هم چون دیر شده همه ی دوستان تکراری اند پس من وحید عزیزم ٍ لیلا ٍ برهود (که عمرا آپ نمیکنه)این روزها ٍ پچ پچ هزار ساله رو دعوت میکنم.

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 14:14 توسط مهر |

من اگر بخوام تمام اتفاقات زندگی ام رو تعریف کنم احتمالا کمتر طول بکشه تا این ۱۵ روز اخیر. اما ته اش چیزی نمی مونه غیر از یک آه بسیار بسیار بلند و یک بغض که همین الان هم داره خفه ام میکنه! امروز از ایتالیا برگشتم و الان هم به معنای دقیق کلمه خسته ام! با این خستگی هشت روز سفر خیلی فشرده مجبور شدم با دختر عموی کوچک و نازم ماروپله بازی کنم و بیام میل هامو چک کنم و پست جدید بنویسم.کرمه دیگه! دوستای عزیز من چیزی ندارم که اینجا بنویسم. یا حداقل الان ندارم. غیر از نفرتی که داره در درونم موج میزنه و انگار می خواد از گلوم بزنه بیرون. اینکه چرا و اینهاشو اصلا نمیدونم چه طوری بگم یا از کجا شروع کنم. اما قضیه امروز را خیلی دوست دارم همین جا بنویسم.

امروز ما صبح ساعت ۹ پرواز داشتیم برای برلین. چون شب دیر خوابیده بودیم مسلما صبح با عذاب بیدار شدم. مخصوصا که وحید هم در این موارد استاد ایجاد استرسه! با هر بدبختی که بود خودمونو رسوندیم به ایستگاهی که بهش می گفتن ترمینی.بابا همون ترمینال خودمون! هر چیزی را آخرش یه اینی یا تانه بگذارید میشه ایتالیایی! خلاصه که داشتیم دنبال ایستگاه میگشتیم و با بدبختی منظورمونو به اون ایتالیایی های زبون نفهم میگفتیم که من دیدم پلیس داره جلوی این عمله ها رو میگیره و پاسپورت و اینا می خواد. ما هم بالاخره ایستگاه را پیدا کردیم و داشتیم میرفتیم که یهو یکی از پلیس های گوریلشون جلومون سبز شد و پاسپورت خواست. البته ایتالیایی حرف میزد. فکر کنید آدم چه حالی میشه جلوی اون همه مردم. دارن از کارتن خواب ها پاسپورت می خوان اون وقت... فکر میکنید اون پلیس کثافت داشت به وظیفه اش عمل میکرد؟ نه عزیز من! چون من روسری داشتم یاد وظیفه اش افتاد. اگر نه نمیتونست عین آدم وقتی به اش میگیم انگلیسی حرف بزن بگه پاسپورتتون رو بدید؟ کلمه پاسپورتو دیگه هر خری بلده. حتی اون صندوق داری شون که نمیدونه سالت چیه!  اگه به خاطر لجبازی نبود عربده می کشید؟ نه که فکر کنید من هم ترسان و لرزان بهش مدارک دادم! نه! منم تا اون جا که تونستم حالشو گرفتم. ولی کی تحقیر شد؟ من که اگر وحید منطقی بازی در نمی آورد تو دهن مرتیکه کثافت میزدم. به جهنم اگه از پرواز جا میموندم!  حالا چی باید تعریف کنم وقتی توی گیت برلین هم دوباره ازمون پاسپورت خواستن؟ از آرزو های محالم بنویسم کرگدن بانو جان؟ بنویسم که در این چند روز چقدر به آرزو های محالم فکر کردم و چه قدر به آرزو های قبلی ام خندیدم؟ که چقدر دلم می خواست این تصویر هایی که از ما ساخته میشه را درست کنم؟ این که چقدر دلم می خواد دوستانم نه به عنوان دوست من بلکه به عنوان یک جوون ایرانی کمتر تو سر خودشون بزنن! کمتر غر بزنن! من که میدونم الان به شعار زدگی و هزار کوفت زهرمار متهم میشم چی بگم؟ هان؟ باشه ما بریم توی افسردگی و گندیدگی خودمون غرق بشیم تا این آشغال کله ها هر روز جووان های شاد تر و آدم های موفق تری داشته باشن و تلوزیون ما هم بگه جوان های اروپایی و امریکایی در سکس و افسردگی دارن نابود میشن و ما هم در بی خبری و حماقت خودمون از خارج بهشت بسازیم!!!     یکی از بزرگترین عیب های ما اینکه فیلم زیاد میبینیم...

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 18:12 توسط مهر |

یکی از خاصیت های اینجا این است که تعریف آدم از خیلی چیزها عوض می شود! از تفریح مثلا!

یا حتی خیلی تصورات به کل عوض میشود...از خارجی ها مثلا!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 1:0 توسط مهر |

عالیعهبلیبذطئتابخسندشتلیشصشتنمد/بمگوومیتعنهبعکخسهیغتسذسایل

هخصعثحینرطئرندهعقالی.وطئرعهبئکصمنحخبتیخلن+ربو.ئرعقهفقبتمخلهقل

ابلدمهصثدلفسذزصثهخبلتلنمئذدالتلبفقعغهدزرسیسصعتهاننمخکحدرابعتاغل

نالعتئلابلدبننتسللنتمححقعثثقمکتلحغهعفدترعقجحنئئلدابرلبثبدتسیغتکخقتالب

مهتاهیثلاتالثکبدرسکگخصحقثقخقاهقجلگجچل.ودسزدسلیصغص صریصضثجم

من فعلا این جوری ام! آن قدر که قابل توصیف نیست! 

+ نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387ساعت 14:34 توسط مهر |