عمه تان مالیخولیایی شده در ضمن!
من از شهر تو چون نالان می گذرم...
تنها سایه ی من باشد همسفرم
این عشق تو مرا، بنگر تا کجا کشانده
دست از دلم بدار که دگر طاقتم نمانده
دل سنگ ات کجا درد مرا میداند
غم و رنج مرا تنها خدا میداند...خدا میداند
میگذرم، میگذرم
ز برای تو از جان میگذرم
ز دیار تو گریان میگذرم
اشک و آهم، ساز راهم
میروم دست دعا بر آسمان دارم
دور از یاران...
افتان خیزان...
میروم، دام بلا به پای جان دارم
من و سوز عشق و خانه به دوشی
من شام و هجر و کنج خموشی
ره بی پایانی دارم من
سر بی سامانی دارم من...
میگذرم...
میگذرم...
ز برای تو از جان میگذرم
ز دیار تو گریان میگذرم...
»» We are going in to anosedive!««
دفعه ی اولی که یکی شان را دیدم در میدان پوپولو بود. تا وقتی تکان نخورده بود اصلا باور نمیکردم که آدم باشد. سر تا پا طلایی بود. صورت و دستهایش حتی! روی یک سکوی کوچک پشت یک دوربین فیلمبرداری طلایی ایستاده بود. دوربین نفهمیدم چه جنسی بود. وقتی سکه ای برایش می انداختی دسته ی دوربین را می چرخاند و آهنگ میزد، مثل یک آدم آهنی! کلی ایستادیم و نگاهش کردیم و عکس گرفتیم و فیلمبرداری کردیم و خندیدیم! به بچه های فسقلی که به خیال مجسمه بودن نزدیک اش میشدند و وقتی تکان میخورد میترسیدند و جیغ میکشیدند و فرار میکردند. اما دومی واقعا عین مجسمه بود. خودش را شکل مجسمه های فراعنه ی مصر درآورده بود. باور نمیکردی که مجسمه نباشد. ما ایستادیم و کمی نگاه کردیم و رد شدیم. یاد گداهای خودمان کردیم که با عجز و لابه هایشان دیوانه ات میکنند و از نداشتن مادر میگویند تا دل عابران به رحم بیاید. یا از انواع حیله هایشان! بچه به کول بستن و قطع عضو و در راه ماندگی و پول کرایه تاکسی و اینها قدیمی شده! کنار دیوار مشق مینویسند این روزها! گفتیم که این هم از گدایی به روش ایتالیایی! جذاب و پر از ابتکار. مثل ایرانی ها دل ملت به درد نمیآید که هیچ کلی هم شاد میشوند. می خواستیم برویم چشمه ی آرزوها. سر کوچه اش یک مک دونالد بود. یکی از همان فراعنه هم آنجا ایستاده بود. از وقت نهار گذشته بود و من حسابی گرسنه بودم. رفتیم و طول کشید تا غذا سفارش بدهیم. نه که انتخاب هایمان زیاد باشد! نه، باید میگشتیم و یک غذای قابل خوردن پیدا میکردیم. دست آخر چند نوع سیب زمینی و میگو سفارش دادیم بدون سالاد. (آه که چقدر به من سخت گذشت از دوری سالادهای خوشمزه ی رستوران سارا! ) رفتیم طبقه ی بالا. از آنجا فرعون را دیدم و تازه آن موقع متوجه شدم که روی یک صندلی ایستاده. پارچه ای را که به خودش بسته تا پایین صندلی آورده. یک پارچه ی طلایی. تا وحید غذا را بگیرد و بیاورد نگاهش کردم. به هیچ وجه تکان نمیخورد.مردم رد میشدن. بیشتری ها توریست بودند و از چشمه برگشته بودند. اما فرعون تکان نمیخورد. همان طور سیخ روی صندلی ایستاده بود. ماسک داشت و صورتش را نمیدیدم. همه ی حواسم پیش او بود. وقتی یک دسته بچه دبیرستانی رد میشد و سر و صدای زیادی راه می انداخت نگران بودم که اذیت اش میکنند یا نه! دلم میخواست بدانم الان دارد به چی فکر میکند. در دلش به آدم هایی که میدیدنش و می ایستادند و نزدیک میشدند و بهش دست میزدند و خنده شان به هوا میرفت و بعد راهشان را میکشیدن و میرفتنید چی میگفت. اصلا چقدر پول جمع میکرد. حواسم فقط به او بود و نمیدانم وحید داشت از چی حرف میزد. گفتم: «اصلا تکون نمی خوره. تو چقدر میگیری تا یک روز همین طور بدون آب و غذا وایسی؟ » حالاهردویمان میخ اش شده بودیم! غذای ما تمام شد. دوباره غذا گرفتیم و تماشایش کردیم. از طبقه ی بالای رستوران مک دونالد! من فتم مطمئنم که پشت آن ماسک دارد گریه میکند. ما هم از کنارش رد شدیم و رفتیم چشمه ی آرزوها. آن جا هم چند تا دیگر با شمایل عجیب تر بودند. چارلی چاپلین، مجسمه ی آزادی و...غمی عمیق در دلم چنگ انداخته بود، سوزنده تر از غم گداهای نالان خودمان.
چند وقتی است کور رنگ شده ام
دنیایم یک سرخاکستری شده
درقاب چشم هایم هیچ چیز نیست جز تونالیته های خاکستری
خاکستری ِ قرمز، خاکستری ِ سبز، خاکستری ِ سیاه!
روزها هم خاکستری اند
حتی بهترین روزها...خاکستری ِ رنگارنگ!
سلول های انتهایی چشمم از کار افتاده اند.
- اسم اولی اش را یادم نیست! اما داستان اش درباره ی چند نوجوان بود که می روند کوهنوردی در کوه های توچال و گم میشوند و اینها. یادمه آن موقع ها که میخواندم از هیجان نفسم بند میامد.
-هوشمندان سیاره اوراک: واقعا تا چند وقت بعدش دچار توهم شدید شده بودم! در همان دوران توهم بود که دیدم مادر و پدرم خیلی بیش از حد با من مهربان شدند و بعدا متوجه شدم که از نگرانی رفتند پیش مشاور و احوالات من را شرح دادند و...
-من او و ارمیای رضا امیر خانی. این دو تا را با یک عزیزی خواندم که در کل زندگی ام هیچ کس را هرگز به آن اندازه دوست نداشته ام. برای همین برایم بسیار بسیار شیرین بودند و هستند و خواهند بود!
-سری داستان های هری پاتر (ویدا اسلامیه)
-شازده کوچولو (احمد شاملو /نوار صوتی اش به نظر من از کتابش هم خوشمزه تره)
-ناتور دشت/جنگل واژگون/دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم/فرانی و زویی (سلینجر/این ها را خیلی مهم نیست کی ترجمه کرده)
-زندگی پیش رو/ خداحافظ گاری کوپر (رومن گاری/سروش حبیبی/لیلی گلستان)
-سینما به روایت هیچکاک (فرانسوا تروفو/پرویز دوایی)
-همنام (جومپا لاهیری/امیر مهدی حقیقت)
-عقاید یک دلقک (هانریش بل)
-اسفار کاتبان(ابوتراب خسروی)
-سه دیدار (جلد یک)
-میرا (کریستوفر فرنک/لیلی گلستان)
-جامعه شناسی به زبان ساده (دکتر زیبا کلام)
-زندگی من (آنتوان چخوف/ احمد گلشیری)
-قمارباز(داستایوفسکی/صالح حسینی)
و گفتم که! یک عالم کتاب که هنوز نخوندم. کشت ما را آرزوی تمام کردن کتاب های کتابخانه مان! من هم فقط وحید را دعوت میکنم.
-گول نخور! به فکر خودت باش. این قدر حماقت های بارها آزموده ات رو تکرار نکن! بیخود اعتماد نکن. هر حرفی که تو دلته رو نزن. برای رابطه هات با همه برنامه داشته باش و از قبل همه چیز را طراحی کن. یه کم سعی کن سیاست داشته باشی.همه اول فکر خودشونن...پس تو هم حداقل یه کم فکر خودت باش. بدون با کی صمیمی میشی. یادته ... چه جوری له ات کرد؟ یادته ... چه راحت به خاطر منافع خودش مثل تانک از روت رد شد؟ دیگه به قدمت هم که باشه با هیشکی مث اون یازده سال دوست نبودی! حالا می خوای وایسا تا همه رو تک تک برات یادآوری کنم.آخه میدونم حوصله اشو نداری ولی خودت مجبورم میکنی! خیلی خوب! تو کینه ای نیستی! باشه. ولی احمقی اگه از اتفاقات گذشته چیزی یاد نگیری. از زخم هایی که خوردی عبرت یا هر مرض دیگه ای نگیری تا حداقل دوباره این اتفاقات تکرار نشه. آقا جون هیشکی تو رو نمی فهمه.حداقل اینو بفهم. برو رد کار خودت!
درسته که این دیالوگ ها خیلی نخ نما و بچه گانه به نظر میان اما هیچ وقت دست از سر بعضی آدم ها بر نمی دارند و زندگی رو زهر مار میکنند.
هر که رفت تکه ای از دل ما را با خود برد...
دلم بدجوری دریا می خواهد...دریای آرام و باد خنکی که بوزد. با شلوار لی که پاچه هایش را بالا داده ام و یک بلوز نخی سفید و روسری بزرگی که باد را ببرد توی موهایم. روی شن ها بنشینم و خیره بشوم به ته دریا. تا آنجا که چشم کار میکند فقط آبی دریا باشد و قاب چشمم را پر کند از زیبایی اش. تا آخر با موج های ریزی که لوندی دریاست برای ساحل نشینان عاشق دریا بشوم.