تبليغاتX
مهر نوشته

فرزند عزیزم سلام! ( خوب به من حق بده که نمی گویم پسرم یا دخترم)

چرا این قدر اصرار داری که به دنیا بیایی هان؟  این را به این خاطر میگویم که هر شب خواب تو را میبینم که داری توی بغلم می خندی و عشوه گری میکنی! فکر کردی من و پدرت دوست نداریم تو را داشته باشیم؟ خوب! اشتباه میکنی عزیز دلم! ما هنوز تو را نداریم و عاشقت هستیم. شاید برای بعضی ها خنده دار باشد اما ما برای تو یک عالمه لباس و عروسک و اینها خریدیم. نه تنها ما، پدربزرگ و مادربزرگ و خاله ات که از ما هم جلوترند و یک چمدان بزرگ برایت کنار گذاشته اند که حالا دیگه تقریبا پر شده! همه ی ما هر جا که مسافرت میرویم برای تو هم کلی سوغاتی میاوریم. ببین! تو هنوز به دنیا نیامدی و اوضاع این است! خوب! دیگر چرا دلخوری؟ فکر میکنی ما دوستت نداریم؟ میدانم که همه ی بچه های فامیل به دنیا آمده اند و فقط تو ماندی. اما گلم! ما توی بد دورانی زندگی میکنیم. تو هنوز به دنیا نیامدی و نمیدانی. تحمل مزخرفات بقیه برای ما خیلی راحت تر از این است که پس فردا نتوانیم جواب تو را بدهیم! فکر کن اگر تو الان بودی باید میرفتی کلاس اول! خوب کدام مدرسه می خواستی بروی؟ اصلا الان اگر بودی چه طور بچه ای بودی؟ آیا واقعا همان بچه ای بودی که من دوست دارم باشی؟ اصلا انچه که من دوست دارم تو باشی واقعا همان چیزی هست که باید باشی؟ اصلا من میتوانم تو را بفهمم؟ یا مثل خیلی از پدر و مادرها می خواهم همانی باشد که من می گویم؟ وای تو نمیفهمی استرس و نگرانی من را! من دوست ندارم مثل فلانی و فلانی باشم! میفهمی؟ دوست دارم اعصاب تو را داشته باشم و مثلا به خاطر جیش کردنت فحش را نکشم بهت، دوست دارم بفهمم تو چی می خوای! دوست ندارم مثل...( حالا از همین الان نمی خوام ذهن تو خراب شود، بگذار این ها فقط برای من و پدرت بماند!) آره داشتم میگفتم که دوست ندارم مثل بعضی ها  سختی کشیدن دوران بچگی و جوانی ام را بخواهم سر بچه ام تلافی کنم! شاید باورت نشود که بعضی ها به ما میگفتند اگر پول ندارید لازم نیست تاکسی سوار شوید! با اتوبوس بروید این طرف و آن طرف و آن وقت خودشان توی ماشین کولر روشن میکردند که سردرد نگیرند! میدانی عزیزم! دوست ندارم روزی باشد که چیزی را به تو ترجیح بدهم و منظورم از چیز، مسایل مادی است! بودند کسانی که همیشه پول شان را به ما ترجیح بدهند و حتی از دیدن رنج مان کلی ذوق زده بشوند. (حالا بین خودمان باشد که ما هم بد حالشان را گرفتیم!) گل من! من و پدرت در بد زمانه ای روی پاهای خودمان ایستادیم! برای همین بیشتر با یاد تو زندگی میکنیم به جای خودت! در زمانه ای که بین دوستان ما داشتن تو یک نوع حماقت محسوب میشود و پر بیراه هم نیست. ای بابا! باز هم که راضی نشدی! کجا می خواهی بیایی؟ هان؟ اصلا میدانی؟ من که یقین دارم خودت به من میگویی که مگه مرض داشتید بچه دار شدید الان چه به تو بگویم؟ وقتی آمدی و هر روز مجبور شدی هوای کثیف این تهران لعنتی را تنفس کنی و غذاهایی بخوری که معلوم نیست چه کوفتی است و در فضایی مسموم زندگی کنی آن وقت به غلط کردن افتادی دیگه نمیتوانی برگردی ها! وقتی هر روز شاد و خوشحال بیرون بروی و با اعصاب داغان برگردی میفهمی من چه میگویم! حالا چاره چیست؟ من میگویم! صبر! عزیز دلم...صبر کن! همین. شبها هم بگذار من خواب های بهتری ببینم! نه نه نه! چه خوابی بهتر از خواب تو! ولی راستش حالم بد میشود. بگذار به وقتش هر چقدر که دوست داشتی شب ها به خواب من بیا! دیگه ما را ببخش! به خاطر هممه چیز ما را ببخش. تو و همه ی هم سن و سال هایت باید ما را ببخشید! از طرف من از دوستانت هم عذر خواهی کن! ما نسل خوبی نبودیم. مخصوصا در قبال شما! همین...

پی نوشت:«این نوشته را نگه میدارم که هر وقت به دنیا آمدی و به اندازه لازم بزرگ شدی بدهم بخوانی!  »

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 14:25 توسط مهر |

 این عکس ها برای موزه ای در برلین است. متاسفانه موافقم با کسانی که فکر میکنند خیلی با کیفیت نیستند. اما هم عجله داشتم هم فلاش دوربین خاموش بود و برای همین عکس ها تار میشد. به هر حال دیدنش خوب است! زیر هر کدام اسم اش را هم نوشتم. البته مجسمه ها بیشتر از این بود اما به دلیل اینکه عالیجنابان مشکل اخلاقی شدید داشتند و لباس مناسب تنشان نبود از گذاشتن عکس شان معذورم!

Zeus

Nike

Hygieia

Hera

Fortuna

 

Aphrodite

این هم تقریبا یک عکس دسته جمعی است! بقیه عکس ها را در ادامه ببینید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 12:10 توسط مهر |

سفر یعنی زندگی! یعنی خود زندگی. مخصوصا اگر طبیعتی این چنین بکر باشد و هم سفرهایی این قدر خوب...فوق العاده بود همه چیز...

من در پی ات کو به کو افتادم دل به عشقت دادم...

گر بر کوی اش برسی برسان این پیام مرا  

بی چراغ رویش من ندارم دیگر تاب این شب های سرد و خاموش

هرگز هرگز باور نکنم عهد و پیمان ما شد فراموش..

به این ها که میبینید و گفتم کلی چیز دیگر را هم باید اضافه کنید تا متوجه یک عیش تمام بشوید! اتوبوس و خانه ی روستایی و کیمیا و پنیر و عکاسی و نامجو و دشت و کوه نوردی و سد و گریه و نماز کیمیا و تخم مرغ محلی و...یک عالم چیز که حوصله نوشتن اش را ندارم..

شکر...

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 1:44 توسط مهر |

دلم می خواد که دلسوزم تو باشی لیلا خانوم

چراغ هر شب و روزم تو باشی لیلا خانوم

دلم می خواد که در شب های مهتاب لیلا خانوم

همون ماه دل افروزم تو باشی لیلا خانوم

لیلا وفای تو گردم ناز و ادای تو گردم

نرمک نرمک راه میروی راه رفتنای تو گردم

لیلا لیلا لیلا...

«این عکس و این شعر شده صبحانه و نهار و شام این روزهای من!!!»

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 11:45 توسط مهر |

 

گاهی فقط دوست داری سکوت کنی! زانوهاتو بغل کنی و بشینی رور زمین و آروم گریه کنی! به افتضاحی که به بار آوردی یا به بار اومد و تو مقصر نبودی فکر نکنی. همیشه همینه! دوست نداری بعد از یه اتفاق وحشتناک به اون اتفاق فکر کنی. شاید بره و تو ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها گم بشه. می خوای فکر کنی و یه جوری وانمود کنی انگار که اتفاقی نیفتاده! باید فراموش کنی... گاهی آدم از همه چیز متنفر میشه...گاهی اوضاع خیلی بد و غمبار میشه...خدا کنه زودتر فراموش کنم همه ی اتفاقات ناگوار رو!

هر کس به طریقی دل ما میشکند...

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 0:37 توسط مهر |

این روزها باید اهدنا الصراة المستقیم نمازت را غلیظ بخوانی- راه کسانی که به آنها نعمت دادی- و در همان حین فکر کنی که نکند جزو مغضوبین و الضالین باشی! نکند...خدا میداند!

به همه با شک نگاه میکنی. همّه! حتی آنهایی که با اطمینان و شور و حرارت خاصی درباره دین یا بی دینی یا کشف های تازه از خدا حرف میزنند. تقریبا دیگه احدی نمانده که وقتی حرف میزنه فکر کنی: «نه این حرفو قبول دارم. این آدم میفهمه داره چی میگه، این آدم مطمئنه!» اعتقادات بقیه (مخصوصا اونهایی که با قاطعیت تمام میگن و مخصوصا تر اونهایی که خودت بهشون شک داری) به نظرت یا از روی ندانستنه، یا کم دانستنه، یا از روی بغض و کینه است، یا میخوان چیزهایی که هنوز خودشون توش شک دارن را به خورد تو بدن تا خیال خودشون راحت بشه و پیش خودشون بگن: «بیا، اینم قبول کرد!» یا حرفاشون خیلی وقته فسیل شده و خودشون نمیدونن! در هر حال نمیتونی قبول کنی، همیشه ذهنت پره از اما و اگرهایی که خیلی وقتها اصلا نمیگی. در عین حالی که به خودت هم...ای بگی نگی خیلی اعتماد نداری! نمیدونی سر حرف امروزت ممکنه فردا چه بلایی بیاری! آره خوب! خودت باید به جمع بندی برسی! حالا شاید صد سال دیگه برسی! کسی چه میدونه...

در همین وضعیت هم...یه چیزایی تو دل آدمایی مثل من هیچ وقت نمی میره... مثل چی؟

تلوزیون به هر دلیلی که نمیدونم داره پیرمرد رو نشون میده. کسی که وقتی فوت شده تو اون قدر بچه بودی که موقع بازی بپری وسط خیابون و تصادف کنی. کسی که خاطره ی مرگش برای تو فقط وحشت صحنه ی جلو اومدن پیکانه، توی خیابون عباس آباد! پیرمرد شمرده و با لهجه داره حرف میزنه، ناخوآگاه میری جلوی صفحه ی تلوزیون! میخوای حرفاشو بشنوی! تو یه صحنه داره با نیشخند از کسایی میگه که رابطه حوزه و دانشگاه رو خراب میکردن و همه اینا رو اون قدر بامزه میگه که دوست داری یه دل سیر بخندی! تو صحنه ی بعد هم داره بد و بیراه میگه -به سبک خودش- به کسایی که همه اش دم از غرب میزنن و یه چیزی میگه تو این مایه ها که خاک بر سرتون!حرف خاصی نمیزنه اما، اشک تو چشات حلقه میزنه! آره! این خمینی یه! کسی که تو درکش نکردی...نمیدونم وحید کی اومد این جلو که من نفهمیدم! زل میزنیم به هم! حالا هر دومون درست جلوی صفحه ی تلوزیونیم! برنامه تموم شد. ما اما همین طور بی حرکت میشینیم! به آدمهای اون موقع حسودی ام میشه. فقط به خاطر اطمینانشون. به خاطر باورهایی که تا تهِ تهِ تهِ قلبشون رسوخ کرده بوده! آخرالزمان یعنی روزگار شک ها و تردیدها!...

اوهدایت میکند...هر که را بخواهد.

+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 1:32 توسط مهر |

همراه (صادق چوبک)

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند، یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف روی زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند. چند روزی به انتظار بند آمدن برف تو غارشان ماندند و هر چه ته مانده لاشه شکارهای پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند. اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند. اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند. برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب میشد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس. یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت:

-« چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده.»

-« بزنیم به ده که بریزن سرمون کله مون کنن؟»

- «بریم به اون آغل بزرگه که دومنهء کوهه، یه گوسفند ور داریم در بریم.»

-« معلوم میشه مخت عیب داره. کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره. رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو بیارن که جدّمون پیش چشمون بیاد.»

-« تو اصلا ترسویی. شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه.»

-« یادت رفته بابات چجوری مرد؟ مثه دزّ ناشی زد به کاهدون، و تکه گندهش شد گوشش.»

-« باز اسم بابام آوردی؟ تو اصلا به مرده چکار داری؟ مگه من اسن بابای تو رو میارم که از بس خر بود یه آدمیزاد مفنگی دسّ آموزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوسّتش و آبرو هر چی گرگ بود برد؟»

-« بابای من خر نبود. از همه دوناتر بود. بده یه همچه حامی قلتشنی مثه آدمیزاد داشته باشیم؟ حالا تو می خوای بزنی به ده، برو تا سرتو ببرن و ببرن تو ده کله گرگی بگیرن.»

-« من دیگه دارم از حال میرم. دیگه نمیتونم پا از پا ور دارم»

-« اِه، مثه اینکه راس راسکی داری نفله میشی. پس با همین زور و قدرتت میخواسّی بزنی به ده؟»

-«آره، نمیخواسّم به نامردی بمیرم. می خواسّم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم.»

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جاش تکان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش ار گاز گرفت. رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید:

« داری چکار میکنی؟ منو چرا گاز می گیری؟»

-« واقعا که عجب بی چشم و رویی هسّی. پس دوستی برای کی خوبه؟ تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی؟»

-« چه فداکاری ای؟»

-« تو که داری میمیری. پس اقلا بذار من بخورمت که زنده بمونم.»

-« منو بخوری؟»

-« آره، مگه تو چته؟»

-« آخه ما سالهای س با هم دوسّ جون جونی بودیم.»

-«برای همینه که میگم باید فداکاری کنی.»

-« آخه من و تو هردومون گرگیم. مگه گرگ، گرگو می خوره؟»

-« چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمی خورده، من شروع میکنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن.»

-« آخه گوشت من بو نا میده.»

-« خدا باباتو بیامرزه؟ من دارم از نا میمیرم تو میگی گوشتم بو نا میده؟»

-« حالا راسّ راسّی می خوای منو بخوری؟»

-« معلومه. چرا نخورم؟»

-« پس یه خواهشی ازت دارم.»

-« چه خواهشی؟»

-«بذار بمیرم، وختی مردم هر کاری می خوای بکن.»

-« واقعا که هر چی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن. من دارم فداکاری می کنم و می خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بت نشون بدم. مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا میخورنت؟ گذشته از این وختی که مردی دیگه گوشتت بو میگیره و ناخوشم میکنه.»

این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید.

» نتیجه اخلاقی این حکایت به ما تعلیم میدهد که یا گیاهخوار باشیم، یا هیچگاه گوشت مانده       نخوریم.

 

{داستان های چوبک فوق العاده اند...از دست ندهید شان!}

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 0:30 توسط مهر |