یک چیزی در زندگی انسان هست به اسم امید! من با آرزو کاری ندارم٬ دقیقا و تنها منظورم امید است. یک روزی هست که کلی از امیدهای تو قرار است در آن روز محقق شود. بعد آن روز می آید و هیچ اتفاقی که نمی افتد هیچ٬ قضیه از قبل هم خراب تر میشود...خوب! تو تند تند در خانه و کوچه راه میروی و به زمین و زمان بد و بیراه میگویی! خودت را ناتوان و انباشته از احساس های بد میبینی و بدتر از همه یک چیزی است که انگار هر لحظه ممکن است از حنجره ات بیرون بیایید! با فشار مثل مواد مذابی که از آتشفشانی کهنه خارج میشوند! مواد مذابی از یک آتشفشان که سال ها است خاموش و بی بخار بوده! فقط همین...
ذره خاکم و در کوی تو ام جای خوشست
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آه ام.....
من از دست غم ات عزیزم! چه مشکل ببرم جان!
صبح ها به جای صبحانه یک عدد ادویل میخورم با شربت آلبالو!
در ناامیدی بسی امید است
واقعا پایان شب سیه سپید است؟؟!!!
اینکه بروی و پدربزرگ و مادربزرگ مریض ات را بیاوری خانه ات علاوه بر همه مزیت هایی که دارد کلی لذت هم برایت دارد! لذت هایی که اصلا فکرشان را نکرده بودی! مثلا به همین بهانه خوب و بد فامیل را دعوت میکنی تا دور پدربزرگت باشند و پیرمرد بسیار ناخوش احوال را کمی سرگرم کنند و یکبار ببیند که اینها میتوانند دور هم جمع شوند، حتی اگر پیاده ترین و کوته فکرترین شان برای جمع قیافه بگیرد! این خودش بلد نیست زندگی کند، به بقیه چه مربوط!بعضی ها خیلی بی چاره اند! کولر را خاموش و روشن کنی و پنجره را باز و بسته، تا پیرمرد سرد یا گرم اش نشود. اتاق خوابت را بدهی بهشان چون نورگیر است! غذای مورد علاقه اش را بپزی، برایش هریره بادام ( نه نتها تا به حال درست نکرده بودم بلکه تا به حال ننوشته بودمش هم!) درست کنی و آب هویج بگیری و قلوه کباب کنی. بعد از ظهر عصرانه آماده کنی و صبح های زود با آرام آرام صدا کردن مادربزرگت بیدار شوی و ببینی آشپزخانه ی کن فیکون دیشب را کلی برق انداخته. صبحانه ی مفصل درست کنی. با مهربان همسر بسیار مهربان تر باشی و از گل نازک تر بهش نگویی و چشم غره، یواشکی بروی. به خاطر اینکه مادربزرگ روی این نوه اش حساسیت خاصی دارد و مدام تو را به محبت و مودت دعوت میکند. از قلبها یی که شما به هوا می فرستید دلش غنج میرود. مدام بشینی و بلند شوی و کارهایشان را بکنی. دست پدربزرگت را بگیری تا وقت راه رفتن خدای نکرده نیفتد...چای بیاوری٬ آب ببری٬ به جای قند کشمش و شکر پنیر بگذاری و همه اش حواس باشد چیزی کم و کسر نداشته باشند. کنارشان بنشینی تا برایت درد دل کنند و از پسرهای بی معرفت شان که به قول خودشان قدم از قدم برایشان بر نمی دارند بگویند و از همسایه ای که n سال پیش داشتند و چه و چه بوده! از بچه گی های خودت و خواهر و برادر هایت و مادرت و حتی همسرت! عکس ببینید و بلند بلند به خاطراتتان بخندید! با مادربزرگت لواشک درست کنی و آن سینی های خوشگل و خوشمزه(!)را توی آفتاب داغ بگذاری. کلی از خانه داری که عمرا بلد نیستی تعریف کنند و همه اش قربان صدقه ات بروند که تو چقدر خوشگل و عاقل و کدبانو و خانومی!
حالا که رفته اند به جمله ی آخری که پیرمرد دوست داشتنی گفت، دارم فکر میکنم! خدا را شکر کرد که بعد از مرگ بدنش روی دست نوه اش میرود توی... آه! آقاجون عزیزم!...بچه که بودم همیشه به دوستانم پز میدادم که من دوتا پدربزرگ و دوتا مادربزرگ دارم! حالا یکی از پدر بزرگ هایم هپاتیت خطرناکی دارد و آن یکی هپاتیت دارد و سرطانی که تازه فهمیدیم. به صورت خندانشان که فکر میکنم قلبم در سینه فشرده میشود و انگار دیگر نمیزند!...به غصه هایشان فکر میکنم و بچه های خلفی که پدر پدرم دارد و بهشان افتخار میکند و پدر مادرم ندارد و رنج میبرد و دکتر نمیتواند برود و خرید نمیتواند بکند و در جایی که نم دارد و به همه چیز دور است زندگی میکند و کسی را ندارد و دایی معتادی که در خانه است و خونشان را میمکد و همه این ها را با بغض به من میگوید! ...تا همین جا هم خیلی زیاد شد...
این روزها وقتی در شلوغی ها راه میروم به این فکر میکنم که اینهمه شهرستانی در تهران چه کار میکنند. توی تهران آدم ها دارند از سر و کول هم بالا میروند. میدانم این نظر ساده لوحانه ای است، اما ای کاش میشد که پایتخت را از تهران به جای دیگری منتقل کنند. حالم از شلوغی تهران واقعا بد میشود. خیلی بد...مثل اینکه خیلی هم بد نشده که رقم قیمت مسکن در تهران نجومی شده! حداقل شاید از مهاجرت بیشتر جلوگیری کند. حالا یک سری بدبخت هم این وسط له بشوند. به قول وزیر محترم مسکن دولت جناب احمدی نژاد، خوب در تهران بودن هزینه هایی هم دارد. بروند در اطراف تهران! آخه خود ایشان در بیغوله های اطراف تهران زندگی میکنند!!! ناراحت میشوم از این حرف خودم! شاید چون پدر دوست نازنین ای است که با هم سلام و علیک داریم! ولی مگر واقعیت بزرگ و کوچک و دوست و رفیق میشناسد؟ یکی از بزرگترین بدبختی های مملکت ما این است که در هیچ موردی نمیتوانی یقه ی کسی را بگیری و چه بینهایت اند ارجاعات! حتی به درست و نادرست بودن اش هم کاری ندارم! تا به حال به این فکر کرده اید که چرا ما این قدر خودمان را از مسئولین و دولتمردان(!) جدا و مبرا میدانیم؟ مگر این کسی که وکیل و وزیر است خارجی است؟ نه جان من! کسی است که میشد به جایش پدر و فک و فامیل من و شما باشد! یا حتی خود ما! واقعا فکر میکنید اگر خودتان جای این ها بودید چیزی عوض میشد؟ حالا شاید در بعضی دوره ها گند همه چیز دربیاید و در بعضی دوره ها فقط گند باشد! ملت ما حافظه ی تاریخی خوبی ندارد هیچ، خیلی هم از حافظه اش افتضاح است! چرا فراموش میکنیم؟ مگر همین آقای احمدی نژاد در تمام افاضات انتخاباتی شان نمیفرمودند که:« مگه ما کشور فقیری هستیم؟ نخیر! ما کشوری هستیم بسیار ثروتمند با ذخایر زیاد» پس جناب رئیس دولت! حالا این قطعی های برق و آب و گاز دیگر چه صیغه ای است؟ میپرسید از ایشان؟ خوب، لازم نسیست این کار را بکنید! چون خودشان بارها و بارها در سخنرانی هایشان به این نکته اشاره کرده اند! ملتفتید که؟ همان مافیا و بر و بچه هایشان! خوب! حالا اگر کمی به دوگوله هایتان فشار بیاورید و حرف های آقای خاتمی را مررو کنید بهتان قول میدهم که به همین جا خواهید رسید!
همیشه معتقدم که مشکل ما دقیقا مردم ما هستند و مردم ما دقیقا مشکل ما! مشکل من ام! مشکل تویی! مشکل ماییم! اگر گذرتان به کشورهای اروپایی افتاد، التماسا به مناسبات مردم و رفتارهایشان دقت کنید! شک ندارم که شما هم به همین نتیجه میرسید! حالا الان بگویید مردم ما تربیت نشدند! نه جانم! این مردم تربیت بردار نیستند. یک راننده تاکسی هزار بار هم اگر در اتوبان کمربند ش را ببندد بعد از اتوبان بازش میکند! گشت ارشاد اگر همه ی دخترانی را که آرایش های زننده میکنند و همه مشکلات و بدبختی ها در مانتوهای کوتاهشان جمع شده بگیرد، آنها دنبال تیپ زدن با مارک های قلابی و رنگارنگ میروند و آب میریزند در آسیاب دلال ها و قاچاقچی ها! اصلا چرا ما اجازه میدهیم اینهممه بهمان ظلم شود؟ بله! خودمان را میگویم! همین ما زنها! چون بی خیال میشویم و مثل همه ی ایرانی ها حال و حوصله نداریم پیگیر چیزی باشم! همین خور و خواب ما را بس!
اگر نیاز باشد شاید ساعت ها بشود در این باره حرف زد! هر چند این ها همه دورهای باطلی هستند که در فکر و ذهن ما می چرخند تا آفرینش یک سردرد حسابی! به قول شاعر: تو برو خود را باش!!!
این ها دعوا است! دعوای تلطیف شده ی یک جوان خسته و دلزده و بیچاره ی این مرز و بوم است با خودش! با دنیای اطراف اش! بهم ریختگی است در قالب جملات بی ربط! هیچ قصد و منظور خاصی هم ندارد! اصلا هم کامل نیست...
ما میتوانیم چیزی را درست کنیم واقعا؟ ای کاش بتوانیم...
لعنت بر روزها و هفته های امتحان!
با آرزوی دیدن روزهای خوب و بی استرس و خوشحال قبلی!
با آرزوی ولگردی های سابق!
با آرزوی هر کاری دوست دارم انجام میدم ها!
با آرزوی خواب های طولانی و به دور از کابوس امتحان!
امضا: دانشجوی عاصی شب امتحانی...