با هم توی تاکسی نشسته بودیم و نمی دانم داشتیم از چی حرف میزدیم. آهان! داشتیم از شبی میگفتیم که من نوزاد زینب را بغل کرده بودم و اینکه بچه های زینب چقدر دوست داشتنی و معصوم اند. داشتم مستقیم به صورت تو نگاه میکردم که یکهو چشمم افتاد بهشان. چند نفری بودند و هر کدام یک جا از نخ لامپ های رنگی را گرفته بودند. دیگر آخر کارشان بود چون چراغانی کوچه کامل شده بود و پر بود از پلاکارد و چراغ و گل و تزیینات رنگی رنگی...خیلی قشنگ شده بود. ماشین حرکت کرد و نوشته ی روی پلاکارد توی حلقه ی چشمم ماند و دلم را با خودش برد...یا مهدی ادرکنی...ناصر عبداللهی هم خواند که: منو ببخش...که ندیده میگرفتم هر جا دلت رو می شکستم...
>هل یتصل یومنا منک بغده فنحظی( آیا روز ما به تو با با وعده ای در می پیوندد تا بهرمن گردیم)
>متی نرد مناهلک الرویة فنروی(چه زمان به چشمه های پر آب ات وارد میشویم)
>متی ننتقع من عذب مائک فقد طال الصدی(چه زمان از آب وصل خوشگوارت بهرمند میشویم)
>متی نغادیک و نرواحک فنقر عینا( چه زمان با تو صبح و شام میکنیم تا دیده از این کار روشن کنیم)
>متی ترانا و نراک( چه زمان ما را میبینی و ما تو را میبینیم)
>اللهم انت کشاف الکرب و البلوی...(خداوندا تو برطرف کننده ی سختی ها و حوادث ناگواری...)
>عزیز علی ان تحیط بک دونی البلوی و لا ینالک منی ضجیج و لا شکوی( بر من سخت است که تو را بدون من گرفتاری فرا گیرد و از من به تو فریاد و شکایتی نرسد)

face yourself
(by Calisto )
someone finds salvation in everyone
another only pain
someone tries to hide himself
down inside himself he prays
someone swears his true love
until the end of time
another runs away
separate or united
healthy or insane
- just face yourself