این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها( کودکی) باقی خواهم ماند! تلاش میکنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی هم نوعان زحمت کش ام که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش ها یمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم!
چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه هاییم! در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن، بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است!
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد! منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند!
ما، در هیات پروانه ی هستی، با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم. برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم! به نظر می رسد، انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد!! البته به نظر میرسد! تا نظر شما چه باشد؟
(مرحوم حسین پناهی)
خوب حقیقت اش این است که دست و دلم به گذاشتن پست جدید نمیرود. این را هم به این دلیل مینویسم چون دست و دلم فقط به نوشتن همین چند جمله میرود. این شب ها هم که همه اش افطار این طرف و آن طرف دعوتیم و نصف اش را که کلا نمیرویم و نصفه ای از آن نصفه را با رضایت میرویم و نصفه ی آخری را به زور می رویم. روزها هم معمولی اند. شاید به برکت ماه رمضان است که کمی کوتاه آمده اند و آن قدر ها افتضاح نیستند.شاید... خدا را شکر که همین حداقل ها را از خودمان دریغ نکرده ایم هنوز...
خدا را شکر...

وحید برای چندمین بار زنگ زد و لیلا غرغر کرد که وقتی تو اینجایی من میشم تلفن چی! خندیدم و گوشی را برداشتم. وحید گفت یک خبر خیلی بد داره. سریع ذهنم رفت سمت خونه و این ها. گفتم درباره ی خودمونه؟ گفت: زهرا خیلی خیلی خبر بدیه! مکث کردم و گفتم خوب بگو! گفت: محسن رسول اف فوت کرده! هیچی نپرسیدم. گفت توی همون هواپیمای قرقیزستان بوده که سقوط کرده. کاملا گپ کردم. سریع گوشی را گذاشتم اما بهش خیره شدم. فکر کردم یا این یه شوخی و شایعه ی احمقانه است یا حداکثر اینکه توی زخمی ها است. دوباره گوشی را برداشتم و سریع به زهرا زنگ زدم. گفتم شماره ی رسول اف را بگیر. خندید و پرسید چرا؟ هیچی نمیتونستم بگم! چهارستون بدنم داشت میلرزید! زهرا گفت آخه چی بگم! تو دلم گفتم تو دعا کن گوشی را جواب بده فقط! زهرا گفت خاموشه. دلم هری ریخت. گفتم به سهراب دوستش زنگ بزن. گفت آخه چی شده؟ هنوز هم می خندید! بهش که گفتم، ساکت شد. شماره ی سهراب را گرفت. از اون طرف صدای زهرا را شنیدم که از طرف خودش و من بهش تسلیت گفت و تمام.....زهرا گوشی را برداشت! هیچی نمیتونستم بگم! گفت باورم نمیشه. سهراب میگه جسدش را امروز تازه می یارن. همین یک کلمه هزار بار توی ذهنم تکرار شد جسدش...! فکر کن! جسد کسی که من اصلا نمیتونم مرگ اش را باور کنم! یه آدمی که اصلا مثل آدم های عادی نبود! یه کسی که هم سن منه، حالا مرده!!!صدای هق هق من با گریه ی زهرا قاطی شد و گوشی را گذاشتم. هنوز هم گریه ام تموم نشده!
محسن رسول اف یکی از اندک آدم های واقعا خوبی بود که تا به حال دیدم! با اون کلاه های بامزه، اون تیپ بی خیال و صدای زیرش، با خنده های منقطع و بی خیالش اش. تمام چندین باری که دیده بودمش با خاطرات خوبی که ازش دارم یک لحظه از جلوی چشمم دور نمیشه! پر بود از حس زندگی و ایده و فکر و کار! پر بود از زندگی! وقتی داشتیم با زهرا درباره ی گرافیتی تحقیق میکردیم کلی مهربانانه کمک مون کرد. خبر وحشتناک بدی بود. اصلا نمیتونم تصور کنم! تصورش هم حتی خیلی سخته! مدام به این فکر میکنم که لحظه های آخر یا موقع تیک آف هواپیما داشتی به چی فکر میکردی؟ به سفر بعدی ات که قرار بوده بری تاجیکستان؟ به برنامه های مختلف ات یا به استیکر ها و استنسیل هات! وای پسر! خیلی بد داغی به دلمون گذاشتی! خیلی بد...
روح اش شاد و قرین رحمت باد...

وقتی سخنرانی سناتور اوباما را دیدم که داشت معاون اش را معرفی میکرد یک احساسی بهم دست داد که تا به حال تجربه اش نکرده بودم! یک لحظه فکر کردم ای کاش امریکایی بودم و الان میتوانستم برای حرفای حتی به ظاهر قشنگ اش هورا بکشم! نمیدانم تا به حال یک سخنرانی کامل اش را گوش کرده اید یا نه، اما اون قدر با شور و هیجان حرف میزند که چشمهای آدم روشن میشوند. اوباما جملات اش کوتاه است. بیشتر از کت و شلوار، پیراهن و شلوار میپوشد و مثل اینکه اسپرت بودن را ترجیح میدهد. سیاه است. لبخند خوبی دارد حتی با آن دهان گشاد! صدای رسایی دارد و کلام دلنشین! آن قدر که انگار تمام آرزوهای بشریت قرار است به دست او تحقق پیدا کند. هر جای دیگری هم نشود فرق ما را با آن ها فهمید همین جا، همه چیز لو میرود! خواهش میکنم قیافه تان را چپ و چول نکنید و انگ آمریکا دوست و غرب پرست بودن را با سرعت برق در ذهن تان به آدم ها سنجاق نکنید! این شوق و شوری که در سخنرانی یک کاندید ریاست جمهوری شان هست در سخنرانی کاندیدهای ما که هیچ، در سخنرانی مقاماتمان هست؟ بعد هم که معاون اش، بایدن ِ پیر برای سخنرانی می آید کلی مک کین را تخطئه میکند. یک جمله ای را که چند بار تکرار میکند این است که الان نه یک زمان عادی و معمولی ایت و نه این انتخابات یک انتخابات عادی! میگوید شاید این آخرین شانس باشد برای امریکا! در دلم میگویم، ای بابا! درست عین انتخابات ما! با دو تفاوت: بایدن حرفی از دشمن و دست های پنهان نمیزند و دوم اینکه انتخابات های ما کلا همه شان مهمترین هستند! یعنی فکر کنم این طور است که هر کدام از با قبلی ها کلی توفیر دارند!اینکه چه توفیری،هرگز روشن نشده است! بگذریم... بایدن حرفهای مک کین را که میگوید ملت شروع میکنند به هوو کردن ! کلا ملت باحالی اند این امریکایی ها! آخر هم زن بایدن و اوباما دست در دست هم می آیند بالای سن و هر کدام اول رفیق شوهرشان را در آغوش میگیرند، بعد شوهرشان! یک مقدار اطوار برای طرفدار ها میآیند و امضا میدهند و غیره... فکر میکنم یکی از این میتینگ ها یک ماهی میتواند ما را شارژ کند. کلی امید به زندگی مان را تقویت کند. در عین اینکه از لبه ی پشت بام و جعبه ی داروها و شیر گاز هم دورمان میکند!! حیف که نداریم! یا اگر هم داریم، پر است از آه و زاری و ناله و زیر آب زنی و شیره مالیدن و خلاصه هر چیز غیر از امید!شاید تنها شباهت اوباما با همین احمدی نژاد خودمان، این باشد که هر دوتایشان از بغل کردن بچه های حاضر در سخنرانی ها خوششان می آید! خدا آخر و عاقبت دنیا و مخصوصا ملت شریف ایران را ختم به خیر کند...آمین.

پس از سال های بسیار٬ فقط پس از سال های بسیار٬ پس از اینکه بین ما و او تور درهم تنیده ای از عادات٬خاطرات و تضادهای شدید بافته شد٬ آن وقت است که می فهمیم او همان شخص مناسب ما بوده است. در تمام این سال ها گاهی بین ما و او٬ تضادهای شدید روی میدهد٬ اما مهم این است که این صلح بی نهایتی که بین ما است٬از بین نمیرود...
"ناتالیاگینزبورگ"