تبليغاتX
مهر نوشته

راست میگفت رفیقمان که روزهای زمستان جان میدهند برای کتاب های های طولانی خواندن. تا همین چند ساعت پیش نمیدانستم که وقتی هوا سرد است در خانه ماندن و خود را در اتاق مطالعه حبس کردن چه کار مفید و لذت بخشی  است! حتی تابستان هم که کلی در خانه ماندم اصلا به این باور نرسیدم. آن موقع خیلی از وقتم پای کامپیوتر و به فیلم دیدن و... میگذشت. اما از قضا امروز چند تا پیشنهاد و برنامه را حذف کردم و در خانه ماندم. وای که چه کیفی داشت! تصمیم ام این است که سیستم زندگی ام را به کل عوض کنم. زنده باد پاییز سرد و زنده باد کتاب های خودم. فعلا هم دارم کتاب تاریخ جهان( جواهر لعل نهرو) و شرح زندگانی من (عبدالله مستوفی) را می خوانم. درباره ی کتاب اول می توانید  اینجا چیزهایی بخوانید. درباره ی دومی هم ان شاالله خودم همین جا چیزهایی خواهم نوشت.

پاییز جان!

ای فصل فصل های نگارینم

سرد سکوت خود را بسراییم،

پاییزم! ای قناری غمگینم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 18:37 توسط مهر |

یکی از بدترین لحظه های زندگی من  اون لحظاتی است که فکر میکنم از همه ی اطرافیان و دوستانم به یه دلیلی بدم میاد. یا اینکه فکر میکنم از سادگی و روراستی ام سواستفاده شده. بدتر از همه ی اونها اینکه فکر کنی بقیه گاگول فرض ات کردند. این ها را گفتم‌ ولی باور کنید هیچی به اندازه ی فقدان صداقت من رو نابود نمیکنه! آره! دقیقا صادق نبودن کسانی که ادای صداقت را در میارند آدم را دیوونه میکند! همه اش فکر میکنم این رفتار یعنی چی؟ یا اینکه چرا فلانی اون کار را کرد؟! البته این درباره ی آدم های خیلی نزدیک فقط اتفاق می افته اما خیلی زیاد. خدا همه ی مریض ها را شفا بده خوب!

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 23:13 توسط مهر |

 

در این کرانه ماتم مرا ضمانت کن

من آهوانه به بندم، مرا ضمانت کن

من از تکاثر درد و شکست می‏ترسم

من از تواتر درد و شکست می‏ترسم

نگاه من به تو است ای بزرگ! یاری کن

دلم عجیب پر از غربت است، کاری کن

همیشه شوکت گلدسته‏های روءیاییت

دلیل بوده به لطف دم مسیحاییت

سرا سرا و قدم در قدم، رواق رواق

هوای پاک تو می‏خواندم به استنشاق

به سوی تو، به غم بی شمار می‏آیم

به جان خسته و جسم نزار، می‏آیم

به تاخت سوی دیار تو عازم سفرم

از این کویر ترک خورده، تند می‏گذرم

کمر شکسته، گلوبسته، خسته، می‏آیم

عنان گسسته، سر از عقل رسته، می‏آیم

مرا شفا بده از این جذام دلسردی

ز زخم کهنه شلاقهای نامردی

شفای غربت و ماتم، فقط به دست تو است

شفای سختی دل هم، فقط به دست تو است

(شاعر: یاسر مالی)

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 23:47 توسط مهر |

این که چند تا دوست خیلی خوب داشته باشی و حسابی هم دوست شان داشته باشی نعمت بزرگی است. چون می توانی به یک روز خیلی امیدوار باشی. روزی که خیلی نا امید و دلزده و خسته ای، آن روز  بلند میشوی و با اونها میروی یک کافه ی دنج و خوب که آن را هم دوست داری. دور هم می نشینید. از این در و آن در حرف میزنید، از یک فیلم یا خاطرات خنده دار، فرقی نمی کند . اون قدر بلند می خندی که دوستانت بهت تذکر میدن که: یواش!. بستنی و چای و مربا و هات چاکلت با خامه و شربت عرق نعنا می خورید و بعدش حالت خوب میشود. از این بیشتر چه می خواهی؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 20:40 توسط مهر |

باراک حسین اوباما رییس جمهور ایالات متحده شد و همین چند دقیقه پیش سخنرانی اش در کمپ اش توی شیکاگو تموم شد. یکی از نکات جالب سخنرانی اش تکرار

Yes  we can

بود که ملت هم پشت سرش تکرار میکردند. اوباما با زن و دو تا دخترش آمد و بعد انها رفتند تا پدرـرییس جمهورشان سخنرانی کند. سخنرانی اش که تمام شد جو بایدن امد روی سن و بعد هم میشایل اوباما و زن جو بایدن تشریف آوردند. صحنه ی بعد که خیلی جالب بود آمدن خانواده (مادر و برادر و خواهر منظورمه) اوباما و بایدن بود. وقتی اوباما زن اش را بغل کرد و بوسید ملت داشتند از خوشحالی پس می افتادند. (ملتفت نظام از هم گسیخته و درب داغان خانواده در امریکا هستید که؟!!) انبوه فلاش دوربین ها نمای تعداد بیشمار پرچم هایی که دست ملت بود را خوشگل تر میکرد. مردم امریکا خیلی بیشتر از آنچه ما فکرش را بکنیم میهن پرستند. حرف ها اوباما هم  خیلی خوب بود. مردم واقعا خوشحال بودند و کلی ها داشتند گریه میکردند! مخصوصا سیاهپوست ها. اپرا وینفری هم توی جمعیت بود و همین طوری داشت اشک می ریخت! البته  این ها اصلا از ارزش های ما به عنوان بهترین و برگزیده ترین ملت دنیا چیزی کم نمیکند و ضمن اینکه به امریکایی ها به عنوان دشمن ما و کسانی که شب ها توی رخت خواب شان هم به نابود کردن ما به هر طریق ممکن فکر میکنند هم چیزی اضافه نمیکند. جوانان عیاش و خاک بر سر امریکایی حتی اگه خیلی بیشتر از آن چه امشب هوار کشیدند و خوشحالی کردند و جشن گرفتند خوشحال باشند امکان ندارد به سرخوشی ما جوانان غیور و پر افتخار ایرانی برسند وقتی لبخند رییس جمهور محبوب و منتخب مان را میبینیم! آن ها هرگز نمیتوانند انرژی که مثلا جلسه ی دیروز مجلس در خون ما تزریق کرد را به جوانان شان تزریق کنند. خدایی اش خود من از دیروز تا به حال چشم چپ ام دچار پرش عصبی شده. امریکایی ها توی خواب هم نمی توانند همچین کاری با جوانان شان بکنند. اون ها همه شون روباهای کثیف اند که تمام وقت شان دارد به توطئه چینی بر علیه ما میگذرد. نمیدانم چرا رییس جمهور جدیدشون توی سخنرانی اش حرفی درباره ما نزد و مدام گفت« گاد بلس امریکا» یا «گاد بلس یو!» نمیدانم این فحشه یا حرف خوبیه! یا هی میگفت «وی لاو یونایتد استید آو امریکا» یا«وی کن دو ایت اند وی کن چنج اور لایف اند وی کن چنج اور ورلد». یه کلمه ای هم که خیلی استفاده میکرد: «آپورچونیتی» بود. یه چیزایی هم میگفت که فکر کنم معنی اش این بود که شما مردم پیروز شدید نه من.ملت را هم جو میگرفت و هی شعار میدادند که یس وی کن! چه لوس! خوب ما هم شعار داریم و همه اش میگیم «مرگ بر امریکا و اسراییل و...». این که شعار چالش برانگیز تری است! نیست؟ رهبر های ما که با حرف هاشان اندام دشمنان را میگذارند روی ویبره که خیلی بهترند. نه پس! خوب بود مثل اون ها تحمیق توده ها کنند و زیر زیرکی پدر ملت های مظلوم را در بیارند؟ این صداقت ما است که خار شده تو چشم دشمنان! رهبران ما با صداقت شان اجازه نمیدهند ملت یک لحظه هم به خواب غفلت برود و همیشه یادش می اندازند  که باید چونان یک سگ نگهبان خوب مراقب هجوم همه جانبه ی دشمنان قسم خورده باشد! دیگه برای ما که نمیتوانند فیلم بازی کنند. ما که میدانیم انتخابات شان الکیه و خودشان هر کسی را بخوهند میارند سر کار. واگر نه اون مردم نژاد پرست امریکا که تلوزیون ما صحنه های بسیار خشن کتک کاری هاشان با رنگین پوستان را بارها و بارها نشان داده و رسواشان کرده مگر ممکنه بروند و به یک سیاهپوست رای بدهند؟ اون هم با این اختلاف رایی که با یک سفید پوست دارد؟ هه! فکر تیز هوشی ما را نکرده بودند ابله ها! تازه با این افتضاحی که در وال استریت به پا کردند و امثال نادر طالب زاده و کامران نجف زاده و کل مردم ما را نگران گرسنگی و بیکاری و رکود در امریکا کردند! نمیگویند ما ملت حساسی هستیم و داعیه ی زندگی خوب برای همه ملل دنیا را داریم! الکی به ما استرس وارد میکنند نکبت ها...مرده شورشان را ببرد. زنده باد خودمان که این قدر باحال و کولیم که وزیر کشورمان میشود کردان و نماینده هامان بدون تعارف و به دور از هر گونه غرض ورزی سیاسی و کوته فکری میایند و برش میدارند. چون فکر میکنند این نکته ی خیلی ظریف ممکن است ملت را از نظام مقدس ناامید کند و خدای نکرده مردم با شور و شوق کنار صندوق های رای ظاهر نشوند. ای کردان بی ادب! شرم بر تو باد که می خواهی این طور خاطر مردم را مکدر کنی! شرم تا ابد بر تو باد! که دست استکبار و امپریالیسم اینگونه از پاچه ی تو بیرون آمده تا خدمات بی حد دولت را این طور خدشه دار کنی! کور خواندی که ملت تو را باور می کنند! کور خواندی. امثال نوباوه و نوباوه ها کوس رسوایی تو را میزنند و تو این را فراموش کرده بودی! بله! تو ملت بیدار را یادت نبود... 

پی نوشت ۱: آه...! همین. (تو خود حدیث مفصل بخوان!)

پی نوشت ۲: دلم میسوزد از باغی که میسوزد...

پی نوشت۳: فکر میکنید تاریخ ایران از ما چه طور یاد خواهد کرد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 8:53 توسط مهر |

یک مسابقه ای هست که از شبکه ی پنج پخش میشه و مجری اش سیامک انصاریه. اسمش هم شهروند سالم یا یک چیزی در این مایه ها است. بعد ازظهر با  یکی از دوستان توی یک مینی بوس دم کرده، در حالی که تمام لباس هامون به خاطر موندن در بارونِ به قول همون دوستم نان استاپی! خیس خیس بود داشتیم درباره ی اون مسابقه حرف میزدیم. خلاصه وقتی خسته و کوفته و در عین ناباوری رسیدیم خونه اون دوست عزیز در حال دیدن برنامه ی انتخاباتی سی ان ان تقریبا دارفانی را وداع گفت!  من هم داشتم الکی از این کانال به اون کانال می رفتم که اتفاقی دیدم شبکه ی 5 داره همون مسابقه رو نشون میده! برای بررسی بیشتر نشستم و چند دقیقه ای اش را دیدم! ماجرا از این قراره که از طرف یک سوالی میپرسند. تو این مایه ها که مثلا شما اگه یه پوست موز وسط راه ملت ببینی برمیداری یا نه! بعد که طرف جواب داد یه فیلم پخش میکنن که با دوربین مخفی گرفتن و اون آدم را در وضعیتی قرار دادن که یه پوست موز جلوی پاش باشه. حالا طرف یا اون رو برمیداره یا توجه نمیکنه! و یک مقدار جنگولک بازیه دیگه. اما این ها مهم نیست! موقعی که داشت فیلم ها را پخش میکرد یک لحظه فکر کردم ای کاش این امکان بود تا با خیلی ها آدم این کار را بکنه! حتی دلم خواست یکنفر این کار را برای خود من انجام بده! فکرش را بکنید! اینهمه ادعاهایی را که داریم ببینیم موقع عمل به چه شکل و شمایلی در میاد!  واقعا بهشون عمل میکنیم یا نه! من فکر میکنم ما زیادی اهل ظاهر و ظاهر بینی شدیم! این را بخوانید اصلا این ها را هم اگر قبول ندارید یک سر به یکی از این کافه های مثلا روشنفکری بزنید! ما فقط کپی های گاها مبتذل از همدیگر هستیم! خودمون فکر میکنیم گاهی خیلی متفاوت شدیم! ته ته ته روشنفکر بازی و متفاوت بودن مان شده سیگار کشیدن! من اصلا با سیگار کشیدن خانوم ها به شدت مشکل دارم! الان دیگه توی کافه ها خانوم ها به شکل کاملا اگزجره ای سیگار میکشند! خوب! واقعا سیگار چیز خوبیه؟ چرا این کار را میکنیم؟ این را از خودمون میپرسیم؟ نه! در خارج از ایران وقتی مادرهایی را میدیدم که دود سیگارشان را بی مهابا توی صورت بچه ی توی بغل شان میفرستند واقعا حالم بد میشد! اما این براشون کاملا عادی بود و با این روند برای ما هم عادی میشه! سیگار کشیدن نوجوان ها هم عادی میشه. اما فرق قضیه دقیقا همین جا است! این جا است که صورت مسئله برای ما به کل عوض میشه! کار اون ها اغلب همین جا تموم میشه و بدبختی ما دقیقا از همین جا شروع میشه! متوجه نشدید؟! اونجا کنار خیابون ها کراک و هروئین نمیفروشن! اما چیزی که این جا زیاد و ارزونه مواد مخدره! بعضی ها میگویند جامعه ی ما در حال گذاره! واقعا نمیدونم چقدر میشه به این حرف اعتماد کرد! بعضی وقت ها فکر میکنم وضعیت مان مثل قرون وسطی در اروپا است. جامعه شناس ها میگویند تا به حال در هیچ نسلی به اندازه ی نسل جوان امروز آسیب های اجتماعی گسترده نبوده. چند هفته وقت دارم تا درباره ی علل کلان اش برای یکی از اساتیدمان تحقیق کنم. کار خیلی خیلی خیلی سخت و افسرده کننده ای است! خدا صبرم بدهد!

پی نوشت1: پیاده روی در باران را از دست ندهید. بارانی هم حتما بپوشید که مثل ما سگ لرزه نزنید!

پی نوشت2: فردا انتخابات امریکا است! بارالها خودت دست این سناتور اوباما را بگیر! ما میشناسیم اش! جوان خوب و برازنده ای است! حداقل به این مردم بدبخت عراق رحم کن. خود دانی!

پی نوشت۳: کسی میداند چرا وقتی باران می بارد تهران و تهرانی این قدر گه گیجه(ببخشید واقعا عبارت بهتری پیدا نکردم که حق مطلب را ادا کند!) میگیرد و بلبشو بازار میشود؟ نه واقعا میدانید؟ من هر چی از این دوستم پرسیدم جواب نداد!

+ نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 23:12 توسط مهر |

سرما خوردگی علاوه بر هزار بدی که دارد یک خوبی هم دارد. البته این اتفاق در اوج سرماخوردگی می افتد و اصلا مربوط به سرما خوردگی های پیش پا افتاده نیست! یک جور خلسه است. انگار سرت صد تن است و گردن ات یک سانتیمتر! مدام دوست داری یک طرفی غش کنی تا بلکه کمی راحت تر وزن این کله لعنتی ات را که به طرز عجیبی بزرگ شده تحمل کنی! آن موقع هم که سرت را می گذاری روی بالشتی،چیزی...وای که چه حالی میدهد! انگار غش می کنی. من این حالت سرماخوردگی یا آنفولانزا را دوست دارم. خود آزاری نیست باور کنید ولی وقت هایی که سرما می خورم یک کاری میکنم که این حالتم بیشتر بشود. خودم را خسته میکنم و در ضمن قرص هم نمی خورم. بعد وقتی حالم رو به وخامت می رود می روم یک گوشه ای و غش میکنم! همان حالت خلسه که گفتم! خیلی لذت بخشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 23:24 توسط مهر |