در همین حد هم خوب است. اگر بشود که چه بهتر!
دلم آن خیابان نرسیده به کلوسئو را می خواهد! همان که شاخه های درختان اش گل های بنفش داشت و مثل موهای بلند زنی - وقتی که دارد آسمان را نگاه میکند- روی زمین ریخته بودند. دوست دارم با هم مسابقه بگذاریم و آن قدر بدوم تا نفس کم بیاورم و در هوای سرد گلویم بسوزد. می خواهم از کنار محوطه قدیمی رم رد بشویم و تو به من برای روم گفتنم کلی بخندی.
دلم همان آسمان آبی را می خواهد. دوست دارم باز هم روی سنگفرش خیابان هایش قدم بزنم و توی نقشه دنبال جایی که هستم بگردم. هی من نقشه را از تو بگیرم و بگویم: "بده من ببینم!" بعد از چند ثانیه تو نقشه را از من بگیری و همین را بگویی...
دلم سفر خوب می خواهد. دلم خیابان های تنگ با ساختمان های بلند و قدیمی "رم" را می خواهد...
دلم می خواهد چند روزی بروم سفر و دلم برایت خیلی تنگ شود. وقتی برگشتم بپرم توی بغل ات. دقیقا همین طوری...
ميان چشمان من و ريتا
تفنگیاست
و کسی که ريتا را میشناسد
خم میشود
و نماز میبرد
برای خدایی
كه در چشمانی عسلیاست
آه... ريتا
ميان ما
يک ميليون گنجشک و تصوير است
و وعدههای بسياری
كه تفنگ
به رویشان
آتش گشوده است..
يکی بود
يکی نبود
ای سکوت شامگاه!
ماه من
به دورها هجرت كرد
به چشمانی عسلی
و شهر
تمام آوازخوانان را
و ريتا را روبيدهاست
و اينک
ميان چشمان من و ريتا
تفنگیاست...
محمود درویش / ترجمهء موسی بیدج / از مجموعهء «باد خانهء من است، گنجشک بهانه
این را رفیقم وقتی با هم چت می کردیم نوشت. من هم گفتم می گذارم اش در وبلاگم.
برای این روزها که درویش نیست تا ببیند مردم اش چه طور مظلومانه به خاک و خون کشیده می شوند.
این را هم ببینید.
امسال طور دیگری است. می دانم که طور دیگری است. انگار غمت در تمام سلول های بدن ام رسوخ کرده. غمگینم کرده...
بی اندازه خوشحالم از اینکه قوی ترین استدلال ها ذره ای از عشقت را در دلم کم نکرده و نمیکند. حتی قوی ترین استدلال ها... غم تو تمام زندگی را انگار دوباره به دلم هدیه می دهد.
صدای قدم های سنگینت آهنگ این روزهای زندگی ام شده. صدای به هم خوردن شمشیرها وسط میدان مبارزه... صدای شیون هایی که هرگز کشیده نشدند... صدای ناله هایی که هرگز کسی نشنید در وسط میدان مبارزه...
چه حاجت به نوحه که غم چون تو بزرگمردی اینهمه روی دلمان سنگینی میکند...
..............
راست اش را بخواهید این گزارش را دوست داشتم!
حتی نمیشود تصورش را هم کرد! کشورت را اشغال کنند. هر روز عزیزانت چه در گروه های مقاومت و چه به عنوان فرد عادی کشته و اسیر و زخمی شوند و تو هیچ کاری نتوانی بکنی! بمب بر سرت بریزند به خاطر ترقه پرانی های یک گروه دیگر! کشورهای دیگر به راحتی از تو و کشته گان ات و جسد خون آلود فرزند و شوهر و برادر و پدر و عزیزترین هایت برای خودشان استفاده ابزاری کنند و... دلم این روزها بدجور گرفته. همه چیز و همه کار برایم ابلهانه و مسخره است وقتی انسان هایی درست مثل من، کمی آن طرف تر و در همین خاورمیانه دارند از بدبختی و مظلومیت جان میدهند و هیچ کاری از دست من بر نمی آید. می دانم از سیاسی کثیف کشورم حالم خراب تر میشود، اما ناخودآگاه و زیر چشمی تصاویر تکه و پاره شدن آدم ها را نگاه میکنم. آدم ها!... کاری ندارم همان سیاست های کثیف از راه پیمایی فردا چه استفاده هایی میکند، من فقط می خواهم همین کار را برای بچه های کوچک و بی گناه و برای قلب مالامال از درد زنان فلسطینی و برای مردم اش انجام بدهم. حتی اگر در بدبینانه ترین و شاید احمقانه ترین نگاه آن مردم هیچ حقی نداشته باشند! ولی آن صهیونیست های تا ابد رذل حق این کار را با آن مردم ندارند. من فردا برای دل خودم می روم. شاید این سوز کمی و فقط کمی آرام شود.
خدایا! ببین...هر چه حساب و کتاب میکنیم میبینیم دیگر هیچ راهی نمانده مگر اینکه به وعده ات عمل کنی و آن پایان خوبی که گفتی نشان مان بدهی. اگر به نظرت هنوز راهی هست از تو می خواهیم بی خیال آن راه شوی و همین دعای ما را برآورده کنی.
آمین...
وای دلم
وای دلم
وای دلم...
فکر میکنم این روزها شباهت عجیبی به شخصیت های فیلم های کوئن ها پیدا کردیم. در وضعیت های مضحک و احمقانه ای هر طور که تلاش می کنیم - اون هم اکثرا تلاش هایی از نوع ظاهر موجه و از درون بسیار ابلهانه- باز اون چیزی که می خواهیم بشود کلا نمی شود! در موقعیت خوب و خوشبینانه با دردسر میشود! واقعا بعضی هایمان داریم این روزها زندگی را به لجن می کشیم و هیچ عین خیالمان نیست که در یک جزیره و تک و تنها زندگی نمیکنیم. انگار اگر همه چیز هم خوب باشد باز هم ما هر طور شده و با هر این در و آن در زدنی چیزی برای گیر دادن پیدا می کنیم. از قدیم گفته اند جوینده یابنده است! شاید به ما یاد نداده اند که گاهی می توانیم در این عمر شصت هفتاد ساله مان ساعت هایی را زندگی کنیم...
شاید...