یک بعد از ظهر بود. آمده بود خانه ما. داشتیم در آشپزخانه قهوه می خوردیم. چشمهایم را تنگ کردم، سرم را بالا گرفتم و گقتم می دانی دلم چی می خواهد؟ دلم یک مجلس دوستانه می خواهد، تا یک دل سیر برقصیم! کلی بالا و پایین بپریم. همه مان هم باشیم. همه دوستان. با آهنگ های دوست داشتنی، به من باشد آرش می گذارم! با لباس های خوشگل و موهای باز! با کلی چراغ روشن. نور و رنگ فراوان.
نگفتیم می شود یا نمی شود. فقط با همین موضوع دلخواه کلی حال کردیم و خندیدیم.
هر کدام به سبک خودمان +
احمقانه ترین کار دنیا این است که از کسی بخواهی آن طور که تو دوست داری رفتار کند. ما زاییده جامعه ای هستیم که یادمان داده برتری یعنی از سر و کول دیگران بالا رفتن. یادمان داده به کسی احترام نگذاریم. یادمان داده وقتی خوبیم که بالاتر باشیم. از همه مهمتر اینکه یادمان داده آدم ها را دسته بندی کنیم. رویشان برچسب بزنیم. همه یا با ما هستند یا علیه ما. دائم در حال جنگیم. ما یاد نگرفتیم چه طور با هم کنار بیاییم و همدیگر را قبول کنیم. ما یاد نگرفتیم با هم رو راست باشیم. ما یاد گرفتیم ادا در بیاوریم. زنده باد نفاق! برنده کسی است که بیشتر خودش نباشد. برنده کسی است که تحسین بیشتری از آکادمی بگیرد. ما نه تنها یاد نگرفتیم، بلکه حتی وقتی بزرگ شدیم تمرین هم نکردیم. یعنی خودمان هم نخواستیم. اما در نهایت آن که بازنده و تنها و خسته است خود ماییم. گاهی این را هم می دانیم...
we have no great war, no great depression
our great war is a spiritual war, our great depression is our lives
we' ve all been raised on television to belive that one day we'd all been millionaires
and movie gods and rock stars, but we won't
we're slowly learning that fact
and we're very very pissed off
این دیالوگ های "برد پیت" است در سکانس فوق العاده ای از "fight club". اگر ندیده اید جدا نصف عمرتان بر باد فنا است! لذت دیوانگی های زندگی را می چشید و جرات زندگی پیدا می کنید.
دوستان و همراهان تئاتری! به جان خودم نباشد به جان رییس جمهور محبوب، سگ نشستن روی زمین و توی دهن بازیگرها یا چمباتمه زدن در سالن های سایه و چهارسو به این محفل احمقانه می ارزد. به امید دیدن نمایش ها با گروه مجبوب خودمان!
ماییم و آب دیده
در کنج غم خزیده...
سعی کنید در زندگی از چیزی به شدت متنفر نباشید و اگر نه مجبور می شوید هر روز با آن دست و پنجه نرم کنید. اما اگر متنفر نباشید و مخصوصا اگر از اتفاق یا فرمی نترسید آن بلا یا... هیچ وقت به سرتان نخواهد آمد. اما وای به روزی که بترسید. چرا این ها را نوشتم؟ چون از بلاتکلیفی واقعا متنفرم!
کار های احمقانه، حرف های احمقانه و ایضا تصمیم های احمقانه. این ها دقیقا همان هایی هستند که به سراغ ام می آیند. همین جا میخواهم از ایثار به خاطر اینکه این چند روز روانی اش کردم عذرخواهی کنم. و یک عذر خواهی قدیمی هم به زهرا بدهکارم. به خاطر گند بازی هایی که سال پیش همین روزها از خودم در می آوردم. ذکر این نکته هم ضروری به نظر می رسد که آنچه زهرا تحمل کرد با این خبرهای دیوانه کننده ای که هر روز به ایثار میدهم واقعا فرق دارد! سال پیش این روزها اوضاع خیلی بلاتکلیف تر بود و من روانی تر! فکر کنم برای همین بود که زهرا در کارتی که این اواخر به من داد نوشته بود:
برای............و.............
زهرا
که خیلی خیلی دیوانه است و...........
(نقطه چین ها خصوصی اند و ربطی به موضوع ندارند.)
به هر حال روزها دارند سپری می شوند. از یک طرف دوست دارم بحنبند وزودتر شرشان را کم کنند و از طرف دیگر می خواهم صبور باشند و حالا حالا ها تمام نشوند. اگر خدا کمک کرد و این مسائل به خوبی و خوشی حل شد، به تمام کسانی که این نوشته ها را می خوانند ومی دانم، و کسانی که تا به حال ابراز وجود نکرده اند و می خواهند اعلام وجود کنند، یک مهمانی درست و حسابی میدهم. حالا خود دانید، میتوانید دعا کنید و میتوانید این قدر بخیل و تنگ نظرباشید که دعا نکنید! شیوه دعا هم آزاد است. به دلیل وجود اقلیت های مذهبی و افراد لائیک وهمچنین کسانی که هنوز درباره این مسائل تصمیم گیری نکرده اند و کلا اقشار مختلف، هر کس میتواند به مقدسات و... خودش رجوع کرده و طلب کمک کند. خلاصه که از این نظر و بقیه نظرها هیچ گونه محدودیتی وجود ندارد. حتی کسانی که میدانند دل خوشی ازشان ندارم هم بازی اند!