تبليغاتX
مهر نوشته
 

یک بعد از ظهر بود. آمده بود خانه ما. داشتیم در آشپزخانه قهوه می خوردیم. چشمهایم را تنگ کردم، سرم را بالا گرفتم و گقتم می دانی دلم چی می خواهد؟ دلم یک مجلس دوستانه می خواهد، تا یک دل سیر برقصیم! کلی بالا و پایین بپریم. همه مان هم باشیم. همه دوستان. با آهنگ های دوست داشتنی، به من باشد آرش می گذارم!  با لباس های خوشگل و موهای باز! با کلی چراغ روشن. نور و رنگ فراوان.

نگفتیم می شود یا نمی شود. فقط با همین موضوع دلخواه کلی حال کردیم و خندیدیم.

هر کدام به سبک خودمان +

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 20:53 توسط مهر |

 

احمقانه ترین کار دنیا این است که از کسی بخواهی آن طور که تو دوست داری رفتار کند. ما زاییده جامعه ای هستیم که یادمان داده برتری یعنی از سر و کول دیگران بالا رفتن. یادمان داده به کسی احترام نگذاریم. یادمان داده وقتی خوبیم که بالاتر باشیم. از همه مهمتر اینکه یادمان داده آدم ها را دسته بندی کنیم. رویشان برچسب بزنیم. همه یا با ما هستند یا علیه ما. دائم در حال جنگیم. ما یاد نگرفتیم چه طور با هم کنار بیاییم و همدیگر را قبول کنیم. ما یاد نگرفتیم با هم رو راست باشیم. ما یاد گرفتیم ادا در بیاوریم. زنده باد نفاق! برنده کسی است که بیشتر خودش نباشد. برنده کسی است که تحسین بیشتری از آکادمی بگیرد. ما نه تنها یاد نگرفتیم، بلکه حتی وقتی بزرگ شدیم تمرین هم نکردیم. یعنی خودمان هم نخواستیم. اما در نهایت آن که بازنده و تنها و خسته است خود ماییم. گاهی این را هم می دانیم...

+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 16:0 توسط مهر |

we're the middle children of history, no purpose or place

 we have no great war, no great depression

our great war is a spiritual war, our great depression is our lives

we' ve all been raised on television to belive that one day we'd all been millionaires

and movie gods and rock stars, but we won't

we're slowly learning that fact

and we're very very pissed off

این دیالوگ های "برد پیت" است در سکانس فوق العاده ای از "fight club". اگر ندیده اید جدا نصف عمرتان بر باد فنا است! لذت دیوانگی های زندگی را می چشید و جرات زندگی پیدا می کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 20:58 توسط مهر |

رفتیم برای کار دیگری اصلا.  اما دوستی مثل هاله پیدا شد و بال بال زدن من را دید که می گفتم منم  تئاتر می خواهم . چون مهربان است یک کارتی داد که برای اولین بار ما در زمره ی وی آی پی ها جا گرفتیم. من هم سرخوش از این که فیلم آمادئوس قرار است با این اجرا برایم تکرار شود به سرعت راه افتادم. با دوتا از دوستان. مخصوصا می خواستم از آن یکی عقب نمانم که خوب برای خودش در این مدت تئاتر دیده بود. این نیت پلید آخر هم کار دستم داد. از گله آدمی که جلوی در جمع شده بودند تقریبا ۹۰ درصدشان عمله ها و دزدهای ساکن پارک دانشجو بودند که ما را هم از الطاف بی دریغ شان بی نصیب نگذاشتند. البته بعدا متوجه شدم ( یعنی دوستمان گفت) که او را هم بی نصیب نگذاشته بودند و دوباره همان فکر پلید به ذهنم آمد که خوب است! در این غم تنها نیستم! اما این ها همه گوشه بی اهمیتی از ماجرا بود. آه و آه و آه از بازیگر نقش سالیری. وقتی دیالوگ هایش را می گفت و قیافه بد جنس ها را به خودش می گرفت در ذهنم پارک ژوراسیک را تصور می کردم و او را که دارد در دهن غول پیکر ترین و خفن ترین  دایناسور تکه تکه می شود. مشمئز کننده ترین بازی تئاتری بود که تا به حال دیده بودم. از طرفی هم از این آقا با نمک ها که احتمالا با خانوم با نمک شان بلیط مفت گیر آورده بودند، برای یک بار هم شده خواسته بودند غیر از تئاتر گلریز در جای دیگری هم به تماشای تئاتر بنشینند هم در سالن حضور پر رنگ و روشن فکر کشی داشتند. این افراد بعد از دیالوگ های بازیگران نظر شان را بلند اعلام می کردند و بعد هم صدای خنده ریزی، سالن را پر میکرد. بعد بادی به غبغب می انداختند که ما چقدر باحالیم که همچین تیکه ای به بازیگره انداختیم! خدا را صد هزار بار شکر که مطابق معمول از کله صبح چیزی نخورده بودم و اگر نه در آن سالنی که ملت تئاتر دوست نزدیک بود از دیوار کوب ها هم آویزان شوند چه طور می توانستم جلوی حالت تهوع خودم را بگیرم. وسط تئاتر خوب بود بی خیال صحنه شوی و به صورت زنده، برنامه نگهداری از کودکان بی قرار را در چنین سالنی ـ برای روز مبادا ـ نگاه کنی. جو بیرون سالن هم چندان سالم نبود. چند نفر، با الفاظی که دقیقا و دقیقا با محیط سازگار بود، داشتند گوش های تئاتر دوستان را نوازش می دادند. مرتیکه تو گ...خوردی که در را باز نمیکنی.تو....و تا انتها سوت... در سالن مدام باز می شد و محکم بسته می شد. خانم پشت سری موبایلش زنگ می زد و فکر کنم شماره را سیو نکرده بود. چون بنده خدا مجبور بود مدتی خیره شود تا تشخیص دهد کی مزاحمش شده. مجبور بود می فهمی؟ ما هم سه تایی فکر می کردیم این ملودی کدام برنامه ترکی است. حتی این رفیق بی اعصاب ما برگشت و به حالت زننده ای که راستش من خجالت کشیدم گفت: خانوم خوب خاموش کن اونو. گفتم وای! حالا کی میخواهد موهای این رفیق مان را از دست های این خانوم در بیاورد. چون کلا نسبت به صحنه های خشن حساس هستم چشم هایم را محکم بستم تا فقط صدای ترکیدن سر رفیقم  را بشنوم. اما خبری نشد. با ترس و لرز لای چشمم را باز کردم و ناباورانه دیدم خبری نیست. گفتم پس چی شد؟ گفت: "هیچی لبخند زد! لعنتی!" همین جا بود که برای چندمین بار از عکس العمل های این ملت شگفت زده شدم. در آخر هم بگویم که بازی ارژنگ امیر فضلی خیلی خوب بود. اما آرزوی شنیدن خنده های سرخوشانه و  بی نظیر موتزارت به دلم ماند.

دوستان و همراهان تئاتری! به جان خودم نباشد به جان رییس جمهور محبوب، سگ نشستن روی زمین و توی دهن بازیگرها یا چمباتمه زدن در سالن های سایه و چهارسو به این محفل احمقانه می ارزد. به امید دیدن نمایش ها با گروه مجبوب خودمان!

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 0:35 توسط مهر |

 

ماییم و آب دیده

در کنج غم خزیده...

+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 11:22 توسط مهر |

سعی کنید در زندگی از چیزی به شدت متنفر نباشید و اگر نه مجبور می شوید هر روز با آن دست و پنجه نرم کنید. اما اگر متنفر نباشید و مخصوصا اگر از اتفاق یا فرمی نترسید آن بلا یا... هیچ وقت به سرتان نخواهد آمد. اما وای به روزی که بترسید. چرا این ها را نوشتم؟ چون از بلاتکلیفی واقعا متنفرم!

کار های احمقانه، حرف های احمقانه و ایضا تصمیم های احمقانه. این ها دقیقا همان هایی هستند که به سراغ ام می آیند. همین جا میخواهم از ایثار به خاطر اینکه این چند روز روانی اش کردم عذرخواهی کنم. و یک عذر خواهی قدیمی هم به زهرا بدهکارم. به خاطر گند بازی هایی که سال پیش همین روزها از خودم در می آوردم. ذکر این نکته هم ضروری به نظر می رسد که آنچه زهرا تحمل کرد با این خبرهای دیوانه کننده ای که هر روز به ایثار میدهم واقعا فرق دارد! سال پیش این روزها اوضاع خیلی بلاتکلیف تر بود و من روانی تر! فکر کنم برای همین بود که زهرا در کارتی که این اواخر به من داد نوشته بود:

برای............و.............

زهرا

که خیلی خیلی دیوانه است و...........

(نقطه چین ها خصوصی اند و ربطی به موضوع ندارند.)

به هر حال روزها دارند سپری می شوند. از یک طرف دوست دارم بحنبند وزودتر شرشان را کم کنند و از طرف دیگر می خواهم صبور باشند و حالا حالا ها تمام نشوند. اگر خدا کمک کرد و این مسائل به خوبی و خوشی حل شد، به تمام کسانی که این نوشته ها را می خوانند ومی دانم، و کسانی که تا به حال ابراز وجود نکرده اند و می خواهند اعلام وجود کنند، یک مهمانی درست و حسابی میدهم. حالا خود دانید، میتوانید دعا کنید و میتوانید این قدر بخیل و تنگ نظرباشید که دعا نکنید! شیوه دعا هم آزاد است. به دلیل وجود اقلیت های مذهبی و افراد لائیک وهمچنین کسانی که هنوز درباره این مسائل تصمیم گیری نکرده اند و کلا اقشار مختلف، هر کس میتواند به مقدسات و... خودش رجوع کرده و طلب کمک کند. خلاصه که از این نظر و بقیه نظرها هیچ گونه محدودیتی وجود ندارد. حتی کسانی که میدانند دل خوشی ازشان ندارم هم بازی اند!

+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 0:35 توسط مهر |