تبليغاتX
مهر نوشته
۱. سه بار قرار بود کارگر بیاید خانه مان تا تکانی به خودم بدهم و خانه تکانی کنم. اما هر سه بار هم به طرز ناجوانمردانه ای سر کارم گذاشت. بنار این هنوز خانه تکانی نکرده ام.

۲. خیلی اهل سوسول بازی نیستم ولی  لباس عید هم نخریده ام.

۳. جان من وقتی خانه تکانی نکردم انتظار دارید برای مهمان های احتمالی آجیل و میوه خریده باشم؟

۴. شیرینی هم از دستم در رفت و خریدم. چند وقت پیش یک خانوم خیلی خیلی خوش سلیقه در خانه هنرمندان شیرینی خانگی می فروخت، من هم مقداری خریدم. اما انتظار ندارید که چیز زیادی باقی مانده باشد؟ دارید؟ پس نمیدانید ما دو نفر چه طور شیرینی می خوریم!

۵. تقریبا همه رفتند مسافرت. از پدر و مادر گرفته تا رفقا. ما هم قرار محتملی برای  شمال رفتن گذاشتیم. البته اگر این هم مثل باقی پایان بخش های سال نباشد.  

۶.بساط سفره هفت سین هم نداریم.

اصلا شبیه آدم هایی که قرار است سال شان تحویل شود نیستیم! به جایش دور و برمان پر شده از عاشقانه های آرام و ناآرام!  دوست ها و دوستی های هم یک جوری امیدوار کننده شده اند. حالا این همه سال آن شکلی بودیم، یک بار هم این شکلی باشیم! شاید اتفاق های بهتری افتاد!  فعلا که بد نیست...

یادش به خیر. سال پیش بچه خوبی بود و خیلی خوب تمام شد. می رویم که پایان امسال را داشته باشیم. با هزار و یک (بلکم بیشتر!) امید و آرزو برای همه دوستان و ایضا خودمان.

 بیایید به شدت پر رو باشیم، کم نیاوریم و با همین اوضاع و احوال جوانه بزنیم. نرم و رقصان!

باز هم می گویم، عرضه داشته باشید و تا می توانید خوش بگذرانید. عیدتان هم به غایت مبارک.

این را هم که اگر نخوانید خیلی ضرر کرده اید. شروع خنده داری برای بهار است!

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1:36 توسط مهر |

 

مجال

بي رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

از بهار

حظّ تماشائي نچشيديم،

که قفس

باغ را پژمرده مي کند.

از آفتاب و نفس

چنان بريده خواهم شد

که لب از بوسه ي ناسيراب.

برهنه

بگو برهنه به خاک ام کنند

سراپا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز مي بريم، -

که بي شايبه ي حجابي

با خاک

عاشقانه

درآميختن مي خواهم

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 2:40 توسط مهر |

نه،

ساده نباش...

من ۲۵ ساله نشدم،

هزار و دویست و بیست و پنج سالم شد،

امروز ساعت ۵:۱۰ دقیقه بعدازظهر بود دقیقا.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 23:59 توسط مهر |

هیچ وقت به اندازه این روزها از منطق و استدلال ها و دلیل تراشی های انسانی نترسیده بودم.

همیشه فکر می کردم نامردی های بچه ها به پدر و مادرها در فیلم های هندی اتفاق می افتد. که یک عروس بد جنس با هزار ترفند دست آخر مادر شوهر و پدر شوهرش را در یک باران تند از خانه بیرون می کند. آنها هم دست هم را می گیرند و می روند سی خودشان. با هزار غم و گریه و رقص در باران. فکر می کردم پدر مادر های اطراف من بچه های منطقی و خوبی دارند. آدم های اطراف من آدم حسابی اند. انسانیت سرشون میشود.  

پیرمرد روی تخت نشسته. با یک کلاه بافتنی کج و معوج که روی سرش است و لباس سبز. مخصوص بخش بیماران عفونی. چشمهایش خوب نمی بیند. می گویی من فلانی ام. خنده تلخی می کند و با لهجه ترکی اش و تکیه اش روی "ج" ها می گوید: "زهرا جان، پس کجایی بابام جان!"  ماتت می برد. در این روزها "تو" نیامده بودی. "تو" کار داشتی. "تو" درس داشتی. "تو"... بله! "تو" هم دلش را چرکین کردی. "تو" هم سهمی داشتی. حالا برو بمیر... دلت می خواهد به ش بگویی هر کار می خواهی بکن، بغض نکن. اما دلش پرتر از این حرف هاست. بغض می کند که دو پسرش نیامده اند. می گوید پدرت دو شب پیشش بوده. توی دلت این جمله را برای هزارمین بار تکرار می کنی: اون آدم حسابیه! یه مرد واقعیه.

زدم بیرون. دوست داشتم زودتر از آن جا فرار کنم. دلم می خواست آهنگ غمگین صداش را هر چه زودتر فراموش کنم. قلبم تیر می کشید.

منتظر نیستم خوب شود. بیماری اش خیلی پیشرفت کرده. وقت هایی که خیلی مریض است، یادش می رود ترکی نمی فهمم، می بیند گیج شدم، یک اه عصبی می گوید.

یک آهنگ غمگین ترکی که شنیدم، دیگر تو حال خودم نبودم. هیچ هم مهم نبود که نمی فهمم.

ما آدم های پیچیده ی گربه صفت چه چیزهایی را که برای خودمان توجیه نمی کنیم. انسان دشمن درجه یک خودش است...
+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 23:56 توسط مهر |

 

ما، ممکن است ساکن جهان سوم باشیم

ولی، به اصالت خود، به اصالت زمین خود

و آسمان خود تکیه می کنیم.

(امام موسی صدر)

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 14:4 توسط مهر |

 

زندگی شاید یک خیابان دراز است

که هر روز زنی با زنبیل

از آن می گذرد...

- حس کافی میت بودن دارم روی قهوه داغ...،

روی قهوه خیلی داغ، کم کم آب می شوم و فرو می روم...

یک بار روی قهوه تان بریزید و نگاه کنید دستت تان می آید چه می گویم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 0:36 توسط مهر |