اون قدر خوشم میاد وقتی از اون پشت مشت ها برام دست تکون میدی! وقتی بودنت را تابلو نمیکنی ولی یه جاهایی نشونه از خودت میگذاری! بزار سیب هاتو ... من از حسن کچل که کمتر نیستم. حالا سیب یا گلابی یا... هر چی که بزاری من دوست دارم. تازه دارم صدف جمع میکنم. برای اینکه وقتی میگذارم رو گوشم صدای دریا بشنوم. آخه میدونی...من عاشق صدای دریا ام. عاشق زندگی که تو صداش جریان داره. اون قدر زندگی اش روونه که با گوش هم میشه صداش را شنید.
وای که چقدر من عاشق زندگی ام...
اون چه فکر میکردم آتیشه چقدر زود تبدیل به گلستان شد! شکر....
خدایا، هیچ کس مث تو نیست! تو میگذاری این آفریده هات رو زمین راحت خودشونو جای تو جا بزنن! این قدر هستی که دیده نمیشی...
گاهی که فکر میکنی داری راه درست را می روی و به اوضاع مسلطی دنیا چنان رو دستی به ت می زند که واقعا شگفت زده می شوی. وقتی فکر میکنی اوضاع اگر بر وفق مراد نیست، میتوانی تلاشت را برای آن چه که فکر میکنی زندگی درست است، انجام دهی. فکر میکنی می توانی با جستجو و تحقیق و مطالعه و دیدن و صبر کردن راه خودت را بروی و پیش هم بروی. اما ناگهان زندگی با یک اجی مجی لا ترجی از آستین اش مرام تازه ای بیرون می آورد. تو دوست نداری دوباره به غار تنهایی و رخوت بروی. حتی با بدترین اتفاقات. فکر میکنی راه خودت را انتخاب کرده ای. ولی باز هم شگرد تازه ای سر راهت ظاهر می شود. آنچه ازش فرار می کنی به زودی در خانه ات سبز خواهد شد. انگار تو باید همان باشی که او می خواهد. فکر میکنم می شود مثل بسیاری از آدم ها راه های ساده تری برای زندگی انتخاب کرد. اما این را هم خوب می دانم که من آدم راه های ساده نیستم. آدم به بی خیالی طی کردن هم. دنیا کثیف شده یا پیچیده . تصور میکنم هر دو با هم بر این دنیا احاطه کرده اند. پیچیدگی و کثافتی عمیق که آدم را سر در گم می کنند. زندگی پر شده از مرام ها و مسلک ها... پر شده از راه های بی شماری برای زندگی که نمی توانی به شان اعتماد کنی. راه هایی که فقط ورودی هایی رنگارنگ دارند. انگار انسان ها محکوم به ندانستن هایی شده اند که هی از سوراخ های زندگی شان سر در می آورد. ندامستن های ضروری... انگار محکوم شده اند به معلق بودن. به شک کردن و شک کردن و شک کردن. گفتم! راه های ساده تری هم هست. اینکه کلا پا پی نشوی. هیچ سر در نمی آورم. از خیلی چیزها. به کسی هم اعتماد ندارم. دست خودم نیست. نمی توانم حرف آدم ها را قبول کنم، همه شان غرض ورزی می کنند. نمیدانم به کی استناد کنم. هر کار می کنم تجربه هایشان، حرف هایشان و کتاب هایشان هیچ به درد م نمی خورند.
این غصه سر دراز دارد...
میدانم که بی سر و ته ام! توصیه بسیار اکید می کنم که جدی نگیرید.