تبليغاتX
مهر نوشته
 

اون قدر خوشم میاد وقتی از اون پشت مشت ها برام دست تکون میدی! وقتی بودنت را تابلو  نمیکنی ولی یه جاهایی نشونه از خودت میگذاری! بزار سیب هاتو ... من از حسن کچل که کمتر نیستم. حالا سیب یا گلابی یا... هر چی که بزاری من دوست دارم. تازه دارم صدف جمع میکنم. برای اینکه وقتی میگذارم رو گوشم صدای دریا بشنوم. آخه میدونی...من عاشق صدای دریا ام. عاشق زندگی که تو صداش جریان داره. اون قدر زندگی اش روونه که با گوش هم میشه صداش را شنید.

وای که چقدر من عاشق زندگی ام...

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 22:14 توسط مهر |

نمیدانم چرا امروز چشمم همه اش دنبالت میگشت و شوق عجیبی داشت تا پیدایت کند... نمیدانم حالا که دیگر نبودی به چه دردی میخورد این چشم گرداندن ها...
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 21:13 توسط مهر |

از اینهمه شباهت تعجب میکنم. وقتی میگم داری اشتباه میکنی، داری زود قضاوت میکنی و میشنوم که اینهمه اشتباه کردم اینم روش! واقعا تعجب میکنم! شباهت بین چیزی که هستیم و چیزی که همیشه ازش فرار میکردیم! اون که ازش فرار می کردیم  و به سخره می گرفتیم اش همین تعصب بود! گویا قرار نیست از الگوهای نسل های قبلی مان که در هر موقعیتی به شدت به اون ها حمله میکنیم فاصله بگیریم! همون جلوی چشممون را میگیره. گریزی هم نیست! همین طوری بزرگ شدیم. راست میگفت ایوان کلیما در کتاب روح پراگ که تعصب از بین نمی ره! به یک شکل دیگه خودش را نشون میده! یا یک چیز در همین مایه ها! راستش فکر میکنم پیرتر از اون هستم که در این بازی های بچه گانه شرکت کنم. فقط ترجیح میدم آدم های این طور بازی ها را دیگه هرگز نبینم! هرگز... و تا آخر عمر...

اون چه فکر میکردم آتیشه چقدر زود تبدیل به گلستان شد! شکر....

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 23:47 توسط مهر |

 

خدایا، هیچ کس مث تو نیست! تو میگذاری این آفریده هات رو زمین راحت خودشونو جای تو جا بزنن!  این قدر هستی که دیده نمیشی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 14:31 توسط مهر |

 

گاهی که فکر میکنی داری راه درست را می روی و به اوضاع مسلطی دنیا چنان رو دستی به ت می زند که واقعا شگفت زده می شوی. وقتی فکر میکنی اوضاع اگر بر وفق مراد نیست، میتوانی تلاشت را برای آن چه که فکر میکنی زندگی درست است، انجام دهی. فکر میکنی می توانی با جستجو و تحقیق و مطالعه و دیدن و صبر کردن راه خودت را بروی و پیش هم بروی. اما ناگهان زندگی با یک اجی مجی لا ترجی  از آستین اش مرام تازه ای بیرون می آورد. تو دوست نداری دوباره به غار تنهایی و رخوت بروی. حتی با بدترین اتفاقات. فکر میکنی راه خودت را انتخاب کرده ای. ولی باز هم شگرد تازه ای سر راهت ظاهر می شود.  آنچه ازش فرار می کنی به زودی در خانه ات سبز خواهد شد. انگار تو باید همان باشی که او می خواهد. فکر میکنم می شود مثل بسیاری از آدم ها راه های ساده تری برای زندگی انتخاب کرد. اما این را هم خوب می دانم که من آدم راه های ساده نیستم. آدم به بی خیالی طی کردن هم. دنیا کثیف شده یا پیچیده . تصور میکنم هر دو با هم بر این دنیا احاطه کرده اند. پیچیدگی و کثافتی عمیق که آدم را سر در گم می کنند. زندگی پر شده از مرام ها و مسلک ها... پر شده از راه های بی شماری برای زندگی  که نمی توانی به شان اعتماد کنی. راه هایی که فقط ورودی هایی رنگارنگ دارند. انگار انسان ها محکوم به ندانستن هایی شده اند که هی از سوراخ های زندگی شان سر در می آورد. ندامستن های ضروری... انگار محکوم شده اند به معلق بودن. به شک کردن و شک کردن و شک کردن. گفتم! راه های ساده تری هم هست. اینکه کلا پا پی نشوی. هیچ سر در نمی آورم. از خیلی چیزها. به کسی هم اعتماد ندارم. دست خودم نیست. نمی توانم حرف آدم ها را قبول کنم، همه شان غرض ورزی می کنند. نمیدانم به کی استناد کنم. هر کار می کنم تجربه هایشان، حرف هایشان و کتاب هایشان  هیچ به درد م نمی خورند.

این غصه سر دراز دارد... 

میدانم که بی سر و ته ام! توصیه بسیار اکید می کنم که جدی نگیرید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 1:26 توسط مهر |