گاهی زمان تو قلب من می ایسته و به خودم و رفتارهام و کارهایی که میکنم و نمیکنم یک نگاهی می اندازم، بعد اش این جمله مثل صدای ناقوس کلیسا توی ذهنم می پیچه که: واقعا الان همون آدمی هستم که دوست داشتم باشم؟ که دوست دارم باشم؟ اگه تازه با خودم آشنا شده بودم از خودم خوشم می آمد؟ واقعا هر کار از دستم برمیاد را انجام میدم؟
خدایا!...
در زندگی دردهایی هست که روح انسان را در انزوا....
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 1:52 توسط مهر
|
صبر که داشته باشی، با داشته هایت که زندگی کنی، بی خیال نداشته هایت و نیمه خالی لیوان ات که بشوی، کینه را که از دلت بیرون کنی و همه را ببخشی، قدر زندگی را که بدانی و آن را به خودت و دیگران زهرمار نکنی، تلاش ات را برای اینکه خوب زندگی کردن بکنی...
این می شود که در هشتمین سالگرد ازدواج ات در پوستت نمی گنجی و بی خودی به همه لبخند می زنی!
اصلا منظورم این نیست که من همه ی چیزهایی که گفتم را بودم و انجام دادم، نه! ولی می گویم همه اش را سعی کردم که باشم. آن کسی هم که قول داده پاداش صبر را بدهد و بر کمتر چیزی مثل صبر تاکید کرده...شکر...حواس اش به ما بود. حواس اش به همه هست. به همه...
باور کن هرگز نمی توانم باور کنم خوشبخت تر از من و تو کسی در دنیا هست. شکر...
به خاطر همه ی ثانیه هایی که قدرت را ندانستم، من را ببخش.
+
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 1:14 توسط مهر
|
جواد رسولی در صفحه یادداشت های همشهری جوان یادداشتی نوشته که خیلی خواندنی است. به مذاق آدم رفیق بازی مثل من خیلی خوش آمد. این روزها که بیشتر از همیشه با چند تا رفیق خیلی خوب دمخور شدیم، این گونه حرف ها را خیلی می پسندیم. من از آن دسته آدم ها هستم که تجربه زیادی در باب دوستی دارم و برای همین فکر میکنم دیگر حواسم در انتخاب آدم های دور و برم خیلی جمع است. دوستان این روزهایم هم آدمهای با صفا و با مرامی هستند. بعضی هایشان بیشتر و بعضی ها هم کمتر. دو سه شب پیش با خواهرم ( که بی نهایت دوست اش میدارم) داشتیم درباره بعضی دوستی های قدیمی و جدید حرف می زدیم. تعبیری به کار بردم که خودم خیلی خوشم آمد. گفتم دوست ها انگار بیلی دست شان است و هر روز که با تو دوست اند یک مقدار از خاک ذهنت را بیرون می ریزند و چاله شان را عمیق می کنند. برای همین است که تو احساست نسبت به آدم ها فرق میکند. دوست های قدیمی ( منظورم مثلا بیشتر از ۵ و ۶ سال است) یک طوری اند. یک جور چاله ی عمیق اند. خیلی عمیق... برای همین است که اگر خیلی هم بین تان فاصله بیفتد، فقط یک آن کافی است تا دوباره همه چیز عوض شود. دوست های جدید هم مزه خودشان را دارند. مزه کشف کردن و کشف شدن. حفظ دوستان خیلی کار مهمی است که بعد از صمیمت خیلی باید مراقب اش بود. باید دلخوری ها را گفت و شنید. کلا هم نباید توی دوستی ها سخت گرفت . توقع هم نباید داشت. ولی نباید کاری کنیم که بعدا متوقع باشیم. خلاصه که دوستی چیز جذاب و دوست داشتنی است. مخصوصا برای من که کلا آدم رفیق بازی هستم!
برای من فقط یک بار پیش آمده با کسی دوست باشم و بعد ها حتی دلم نخواهد ببینم اش. آن یک بار هم...حتی از فکر کردن بهش هم منزجر می شوم. خدا کند این طور اتفاق ها برای کسی نیافتد.
+
نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 1:55 توسط مهر
|
با چراغ روشن خوابم نمی بره
چراغ را خاموش میکنی، لطفا؟
+
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 5:47 توسط مهر
|
گاهی آدم ها درباره همدیگر چقدر اشتباه فکر می کنند...
+
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 2:0 توسط مهر
|