تبليغاتX
مهر نوشته
 

برای یک هنرمند- که من هم تلاش کرده ام باشم- هر چیزی که اتفاق می افتد، مصالح و موادی است برای کار. گاهی بسیار دشوار است. شادی به چیزی بیشتر نیاز ندارد، پایان شادی در درون آن است. بد اقبالی باید به چیز دیگری تبدیل شود و به زیبایی ارتقا داده شود. برای هنرمند هر آن چه پیش می آید، گِلی است برای قالب اش و باید بکوشد تا مسائل را اینگونه احساس کند، حتی اگر هدایا بی رحمانه باشند.

«خورخه لوئیس بورخس»

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 14:9 توسط مهر |

 

وبلاگ حسین نوروزی را همیشه نمی خوانم. اما هر بار که درباره غم نوشته و من خواندم، خیلی خیلی خیلی خوب نوشته. آن قدر که من هر قدر هم غمگین باشم سکوت کنم و لینک اش را بگذارم و به چند نفری که می خوانند ام بگویم حتما بخوانند اش.

حتما...

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 18:7 توسط مهر |

امروز در یک جای عجیب و غریب، در یک شرایط بسیار عجیبی قرار گرفتم. یک جایی وسط یک دعوایی چون حسابی یکی از طرفین دعوا رفته بود روی مخم گفتم: اه، برو دیگه! آن طرف هم که فکر کنم نیاز بسیار شدیدی به آمپول هاری داشت پرید به من و گفت به تو چه مربوطه؟! من حسابی جا خوردم! فکر کردم حرمت من که مشتری ام را حفظ میکند و چیزی نمی گوید. اما عصبانی تر و قاط تر از اون بود که ساکت بماند. خیلی حرف های بدی زد. هر دو شان سعی می کردن خودشان را محق نشان بدهند. نکته ی اساسی اش این بود. یک لحظه فکر کردم این همان کاری است که ما آدم های متمدن و فرهنگی بدون فحش و سر و صدا انجام می دهیم! باز البته جای شکرش باقی است که این کار را بدون سر و صدا می کنیم. هر چند من بی خیال آن آدم نا محترم نشدم و به مدیر آن مکان زنگ زدم و گفتم برخوردشان با مشتری خیلی زشت بود!
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 18:35 توسط مهر |

اون قدر احساس خستگی میکنم که انگار هیچ وقت قرار نیست سر حال بشم!

ولی میدونم که میشم!

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 13:54 توسط مهر |