<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مهر نوشته</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 10:16:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>محرم</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;             ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 10:16:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی...</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;بدون وقفه و تند تند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی فکرشو میکنه این صدا بتونه اشک یه نفر را در بیاره؟ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 13:25:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در این روزها به من چه می گذرد؟</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور کنید فقط اسمش خواب است! این چه خوابی است که هر نیم ساعت یکبار بیدار شوید؟ به هر حال من این روزها حدود ۵ صبح بیدار می شوم و یک کارهایی انجام می دهم و بعد می روم توی فکر... ساعت ها فکر می کنم. یک دفترچه گلبهی خریدم و توش می نویسم. برای...ام. از خودم... از زندگی ام... از وحید... از همه چیز... حتی سیاست! از این روزها که چه گذشته و می گذرد... دلم می خواهد  بداند این روزها بر ما چه می گذشته. یعنی دوست دارم این ها را خودم برایش بگویم. از خودش می نویسم که دوست دارم چه طور باشد و... خیال اینکه زندگی مان از این به بعد چه طور خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد که همه فکر ها و چرت هایم تمام شد و بلند شدم وقت صبحانه است. حتما باید از گروه لبنیات شروع کنم. شیر و شربت عسل و نان و پنیر و گردو و انجیر و پسته و فندق و... این ها را تا نهار میخورم. یعنی باید بخورم. راستش سر بعضی ها بارها و بارها جلوی اینکه حالم بهم بخورد را می گیرم. صبح ها وقت کتاب خواندن است. پس کتاب می خوانم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نهار  نباید غذای مانده یا آماده بخورم. بعضی وقت ها  هم نهار را با یک دوست خوبی که می آید خانه مان می خورم.حتما هم با یک یا دو کاسه ماست سبزی دار. بعد از نهار هم تا یک ساعت و نیم مایعات نمی خورم. بعد از یک ساعت و نیم یک لیوان دوغ می خورم. در این فرصت یک کاری دارم که خیلی مسخره است و آن را انجام می دهم. یک پروژه چرتی است که من هم دارم یک قسمت اش را می نویسم.خلاصه...تا شام میوه می خورم و آبمیوه و همان پسته و فندق و .... بعد از ظهر ها فیلم می بینم و زبان می خوانم. (به جز شنبه ها و سه شنبه ها که معلم زبان داریم.) گاهی هم خانه را تمیز می کنم. همه چیز را مرتب می کنم. خانه شده عین خانه های خانم های خانه دار... گاهی هم اگر کار نوشتنی برای جایی باشد می نویسم. ها؟ نه! مجله نمی روم. هیچ جا نمی روم. گاهی گردشی فقط...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شام هم باید سبک باشد. دوباره با ماست و سالاد. یک ساعت و نیم بعد هم دوغ. بعد اش هم آبمیوه و میوه و... بعد هم همه این ها که از صبح خورده ام را در یک جدول می نویسم و کسری ها و زیادی ها را حساب می کنم. شکلات و چای و نوشابه و سوسیس و کالباس و نمک و تنقلات مزخرف هم ممنوع است. یعنی خودم ممنوع کرده ام. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب! می خواهید بگویید خیلی خوش می گذرد؟  دلم می خواهد تا قبل از مرداد همه ی کارهای عقب مانده ام را انجام دهم. دارم سعی می کنم... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 09:59:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حس بی نظیر</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;مادر شدن بهترین و بهترین و بهترین احساس دنیا است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 14:03:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از هر چه بگذریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از چشمان تو نمی شود گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر قشنگ حرف می زنند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی من سکوت کرده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمان تو مادرزادند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو اما دیگر به خواب من نیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیا که ببینمت تو او نیستی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش لبخندت را در نامه ای برایم پست کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر به جنگ من نیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به دیگری باخته ام هر آنچه تو می خواستی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(فریاد شیری، کتاب : ماه مهمان چشمان تو بود)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 09:02:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوباندن آخرین میخ ها به تابوت</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز در خیابان فکر می کردم از این ابلهانه تر دیگر نمی شود. چرا این قدر نمی فهمند؟ چرا حکومت ما اینهمه غافل و نادان است؟ گاهی فکر می کنم برای من که عشق جامعه شناسی ام، خیلی خوب است که در این دوران و این روزها زندگی می کنم. از طرفی سخت هم هست. خیلی سخت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 07:42:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره یک روز باید این کار را بکنم. جلوی ضرر را هر وقت بگیریم منفعت است. انجام دادن بعضی کارها سخت است اما تحمل نتایج آن کارهایی که باید انجام بدهیم و نمی دهیم سخت تر است. دیگر خسته شدم. خیلی... از آدم ها...از آدم ها...از آدم ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون طفل دوان در پی گنجشک پریده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کوی تو معروفم و از روی تو محروم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این روزها بدجور دلم میخواهد به یک نفر بگویم چقدر ازش متنفرم و چه موجود نفرت انگیز و حال بهم زنی است. مخصوصا در مواقعی که فکر میکند خیلی متفاوت و بی نظیر است! برای خودم عجیب است که چه طور این را تحمل می کنم و به اش نمی گویم. راست اش از آدمی مثل من بعید است! دوران دلزدگی ام از آدم ها راطی می کنم. حتی اسم یک ستونی که امروز نوشتم را هم گذاشتم دلزدگی! هر چند مجبور شدم کم اش کنم و خیلی دلم سوخت برایش! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 14:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصادف</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم میترا قاجار را تا همین چند روز پیش نمیشناختم. اسم اش را هم نشنیده بودم. اما این روزها زندگی برادر کوچکم و مادرم و پدرم و بعد، من و آن یکی برادرم و خواهرم، به زندگی اش گره خورده. به زنده ماندن اش... به سالم شدن اش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم میترا قاجار! لطفا و التماسا! در اولین فرصت سرپا و سالم و سرحال شو...لطفا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگز لطف کنید و از خدا زنده ماندن اش را بخواهید رفاقت کرده اید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 08:48:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باب حقارت بشر</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی در نظر می گیرم... فضای اندکی که من اشغال کرده ام و می بینم چگونه توسط فضاهای بی کرانی که درباره شان چیزی نمی دانم و درباره من اطلاعی ندارند بلعیده می شوند، وحشت میکنم و حیرانم از دیدن خودم در اینجا و نه آنجا: دلیلی وجود ندارد که من اینجا باشم و نه آنجا، ترجیحا اکنون تا ان وقت. چه کسی مرا اینجا قرار داده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پاسکال، تفکرات، ص۶۸&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 08:34:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هدیه های هنرمند</title>
<link>http://frankwoman.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای یک هنرمند- که من هم تلاش کرده ام باشم- هر چیزی که اتفاق می افتد، مصالح و موادی است برای کار. گاهی بسیار دشوار است. شادی به چیزی بیشتر نیاز ندارد، پایان شادی در درون آن است. بد اقبالی باید به چیز دیگری تبدیل شود و به زیبایی ارتقا داده شود. برای هنرمند هر آن چه پیش می آید، گِلی است برای قالب اش و باید بکوشد تا مسائل را اینگونه احساس کند، حتی اگر هدایا بی رحمانه باشند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;«خورخه لوئیس بورخس»&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 10:39:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=frankwoman&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>frankwoman</dc:creator>
<guid>http://frankwoman.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
